اینجا آبادان، صدای مقاومت و ایستادگی
“هنا عبّادان، صوت الصُمود و التصدیر “
رادیو آبادان، رادیویی که در ابتدای جنگ ایران و عراق با عنوان رادیو نفت ملی شروع به کار کرد و پس از فتح کردن خرمشهر با عنوان رادیو آبادان به کار خود ادامه داد. این رادیو بارها صدمات جبرانناپذیری را به صدام و ارتش او وارد کرد، تا جایی که در سال 1365 ساختمان این رادیو توسط ارتش صدام بمباران شد.
فرکانس 1160، نام کتابی است که توسط عوامل رادیو آبادان با عنوانهای مختلف نوشته شده و به نقش این رادیو در سالهای ابتدایی جنگ پرداخته است. از جمله:
«مخاطبان رادیو آبادان در دوران دفاع مقدس»، «مشکلات روزهای اول جنگ»، «برنامهها و مصاحبههای خاص»، «مصاحبه با بنیصدر»، «شیخ شهید شریف قنوتی»، «حماسه کوی ذوالفقاری»، «مصاحبه با وزیر نفت محمدجواد تندگویان»، «عملیات تپههای مَدَن»، «آیتالله جمی و نماز جمعه بینظیرش»، «موزه کوچک جنگ در رادیو»، «عملیات ثامنالائمه(ع) (شکست حصر آبادان)»، «عملیات طریقالقدس»، «ازدواج جنگی»، «رادیو آبادان شدن رادیو نفت»، «عملیات والفجر مقدماتی»، «جنگ امواج» و «نقش رادیو آبادان»
فضلالله صابر (صابری) در شهر آبادان متولد شد و از سال 1359 وارد رادیو آبادان شد. از سال 1363 تا 1365 مسئولیت سرپرستی رادیو را برعهده گرفت. در این کتاب خاطرات بیشمار خود را از همکارانش و خطراتی که آنها را تهدید میکرد بیان میکند.
به همین دلیل گلف به بازخوانی گفتوگوی راوی و نویسنده “فرکانس 1160” با خبرگزاری تاریخ شفاهی ایران پرداخته است که در زیر قسمت اول آن را میخوانیم :
متولد چه سالی هستید؟
اول فروردین سال 1338. فکر میکنم از کلاس پنجم و ششم دبستان، در بین دوستان و همکلاسیها مشهور به صابر شدم و این فامیلی حتی در خانواده هم روی من ماند. ما اصالتا متعلق به روستاهای اطراف اصفهان هستیم و چندتا از خواهر و برادرهایم آنجا بهدنیا آمدند. اما من و دو سه تای دیگر در آبادان بهدنیا آمدیم. تابستانها که در آبادان هوا خیلی گرم میشد به اصفهان میرفتیم و باز موقع بازگشایی مدارس برمیگشتیم آبادان.
از خانه و آبادان آن زمان بگویید.
پدرم اوایل، یک مغازه کوچک شریکی داشت که در آن زغال و چوب میفروخت. چون تا زمانی که من هشت یا نُه ساله بودم، هنوز همه مردم برق نداشتند و برای پختوپز از زغال استفاده میکردند. ما در فرحآباد آن موقع آبادان ساکن بودیم و روبهروی ما محله گیت هجده شرکت نفت بود که امکانات خوبی داشت. سمت محلههای شرکت نفت، خانهها و باشگاهها و کلوپها برق داشتند. اما محلههای متوسط یا اصطلاحا شهری بیامکانات بودند. محلههای آبادان اینطور بودند که یا شرکتی بودند یا شهری. محلههای شرکتی مخصوص کارکنان شرکت نفت بودند و محلههای شهری مخصوص مردم عادی و متوسط به پایین شهر. ما توی خانه آب نداشتیم. سر هر کوچهای یک شیر فشاری آب بود که اسمش «بمبو» بود. مادرم، خدا بیامرز چون مذهبی و مقید بود، لباسها و ظرفها را اوایل صبح میبرد جلوی بمبو میشست تا زیاد در معرض نامحرم قرار نگیرد. برای آب خوردن هم کوزههایی داشتیم که به آنها «حبان» میگفتیم و یک سقایی به نام سلیمان که بندرعباسی بود برای ما روزی یکی دوبار با «دله» – قوطیهای حلبی جای پنیر – آب میآورد و پنج ریال میگرفت. آن آب را میریختیم توی حبانه. بزرگتر که شدیم و امکانات به محلههای شهری هم رسید، دیگر زغال فروشی از رونق افتاد. پدرم از شریکش جدا شد و جای دیگری مغازه خواربار فروشی زد. بعد از یک مدت هم انقلاب و جنگ شد و کلا اسبابکشی کرد و به زادگاهش توی اصفهان رفت.
اسامی محلههای آبادان جالب به نظر میرسند. این اسامی چطور انتخاب شده بودند؟
ببینید، توی مناطق شرکت نفت، بیشتر اسمها متأثر از اسامی انگلیسی بود. به خاطر این که تا قبل از ملی شدن نفت، انگلیسیها هم در اینجا ساکن بودند. اما آبادان مناطق کارگری هم داشت، مثل کوی کارگر. اصلا مناطق کارگرنشین آن بیشتر بود. اما بعضی قسمتها مثلاً بُوارده شمالی و بُوارده جنوبی که جفت (کنار) هم بودند، مخصوص کارکنان سطح بالای شرکت نفت بودند که هم ایرانی بودند و هم انگلیسی. در منطقه بریم هم که ردههای خیلی بالای شرکت نفت زندگی میکردند. منطقهای داشتیم به نام تانکی دو که دوتا تانکر بزرگ آب در آن بود و آب از آن تانکرها به داخل منازل پخش میشد. یا منطقه کُفِیشه که داخلش کافیشاپ بود. به خیابانها میگفتند لِین که برگرفته از کلمه لاین (line) انگلیسی بود. بیمارستانها را هاسپیتال (hospital) میگفتند و باشگاهها کلوپ (club) بودند. اما مناطق شهری اسامی انگلیسی نداشتند، مثلاً همین فرحآباد و شاهآباد و کوی پیروز و جمشیدآباد و احمدآباد. عجیب بود که شرکت نفت همه چیز داشت. یعنی خودش یک کشور جدا بود. حتی رادیو داشت. همان رادیو نفت ملی که بعدها شد رادیو آبادان. تیم فوتبال صنعت نفت که هنوز هم هست و استادیوم فوتبال تختی فعلی، همه مربوط به شرکت نفت بودند. همه مناطق آبادان توی مسیر حمل و نقل عمومی و اتوبوسرانی بودند و کل آبادان دوازده ایستگاه داشت. ایستگاه یک بعد از کفیشه بود و ایستگاه دوازده در منطقه شاهآباد. مردم جدا از تقسیمبندی شهری، آبادان را در صحبتهای عامیانه بین این دوازده تا ایستگاه تقسیم کرده بودند. مثلا میگفتند برویم ایستگاه هفت فلانچیز را بخریم و برگردیم. با اینهمه تفاوت فرهنگی، قومهای مختلف عرب و فارس خیلی صمیمانه در کنار هم زندگی میکردند.
من شش سال دبیرستان را در دو مدرسه گذراندم. سه سال اول را توی مدرسه فرخ بودم که با خانه ما ده دقیقه فاصله داشت و مدرسه دوم مدرسه تختجمشید بود که نزدیک تانکی دو توی کفیشه بود. مسجد ما هم روبهروی مدرسه فرخ بود. یعنی مسجد صدر که بنیانگذارش آیتالله سید اسدالله صدر هاشمی اصفهانی بود. مرجع تقلید و از شاگردان آیتالله خویی بودند.
چطور شد پا به رادیو گذاشتید؟
خُب رادیو آبادان به عنوان رادیو نفت ملی شناخته شده بود. چون توی ساخت آن و نصب آنتنهایش از امکانات خیلی خوبی استفاده کرده بودند، دامنه برد زیادی داشت. توی شبکه زمینیاش بین 180 تا 200 کابل مسی به آنتن وصل بودند. این شبکه زمینی، خود آنتن، ارتفاع متناسب، آن فرستنده قوی و زمینی که مرطوب و نزدیک آب بود، همه اینها باعث میشدند که بُرد این رادیو از رادیوهای معمولی همسطح خودش، خیلی بیشتر باشد. من بعدها توی اسناد آرشیو دیدم که مثلا از کشورهای اروپایی مثل فنلاند درخواست پخش آهنگ داشتند. خودم اصلا فکر نمیکردم یک روز وارد رادیو آبادان بشوم. دوران نوجوانی فکر میکردم میگویند «رادیو هفت ملی»، نه «رادیو نفت ملی»! چه رسد به تهیه گزارش از جنگ و مدیریت رادیو!
پس سرنوشت چطور رقم خورد؟
به واسطه دوستانم توی همان مسجد صدر به صدا و سیما راه پیدا کردم. مرداد سال 1359 بود که توی مسجد صدر دیگر جا افتاده بودم و چون آقای صدر هاشمی از کارمندان باسابقه رادیو نفت ملی، جزو ستاد نماز جمعه بود و امام جماعت آیتالله جمی بود، فعالیتم در مسجد صدر، کمکم من را به ستاد نماز جمعه وصل کرد. توی نماز جمعه مؤذن شدم و گهگاه اذان میگفتم. یک روز یکی از دوستانم توی مسجد، به اسم آقای افشار که نماز جمعه هم میآمد به من گفت: «صابر تو صدات بد نیست. میآیی توی رادیو گوینده برنامه نهضت سواد آموزی بشی؟» گفتم: «من؟ اصلاً در مخیلهام نمیگنجد که گوینده باشم. اصلاً این کار برمیآید از دست من؟» گفت: «آره، تو چهکار داری؟ بیا. خانمی هم هست که از جای دیگری میآید. او هم اولین بارش است. بیایید دوتایی گوینده برنامه نهضت سواد آموزی بشوید.»
متنها را در یک دفتر کاهی چهلبرگ به من داد و من آنقدر از روی آنها خواندم که حفظ شدم. من و آن خانم، روز مقرر، یعنی چهارم مرداد سال 1359 رفتیم رادیو و همان رفتن شد اولین قدم برای ماندگار شدن توی رادیو. به محض ورودم به استودیو، آقای جعفرعلی نجفی، از بچههای مذهبی فعال در نمازجمعه را دیدم. آمد بالای سر برنامه ما ایستاد تا گویندگی کنم. بعد هم از من خواست توی رادیو بمانم و مشغول کار شوم.
شاید چون بعد از پیروزی انقلاب، تعدادی از اعضای کادر رادیو رفته بودند و نیروی جوان میخواستند…
البته از نظر کادری، هنوز از قبل بعضیها بودند. مثلاً سعید رابعی بود که اوایل جنگ رفت شبکه سراسری و گوینده شد. کادر اداری هم هنوز بودند، اما گوینده نداشتند. چون بعد از انقلاب هم برنامهها عوض شده بودند و هم رنگ و روی برنامهها مذهبی و سخنرانی شده بود. همه از جمعهای مذهبی آمده بودیم تا هم کار را یاد بگیریم و هم تنوعی در برنامهها داشته باشیم. همین وضع را شبکه سراسری رادیو ایران هم داشت، اما کمتر از ما.
فرکانس شما 1160 بود…
بله. بعدازظهرها حدود دو سه ساعتی روی همین فرکانس یک فرستنده ضعیفتر فعال بود تا فرستنده اصلی کمی استراحت کند و خنک شود. خلاصه از آنجا وارد کار شدم و هر روز سرک میکشیدم به قسمتهای مختلف. اوایل صدابردارها اجازه نمیدادند در ساعتهایی که برنامه نداشتیم وارد بخش تولید بشوم و در اتاق فرمان را فقط برای زمانی باز میکردند که من میخواستم اطلاعیهای بخوانم. نمیگذاشتند دستگاهها را ببینیم و همینطور آرشیو را. خودم هم تمایلی به گویندگی نداشتم و دوست داشتم از دستگاهها و میز صدا و آرشیو سر در بیاورم. یعنی اگر گوینده دیگری مثل آقای رضا علیخانزاده بود که صدای خوبی داشت یا (شهید) غلامرضا رهبر بود، ترجیح میدادم آنها متنها را بخوانند. اما وقتی شیفتها عوض میشد و مسئول آرشیو نبود، آقای نجفی به من اجازه میداد که بروم توی آرشیو بچرخم. یکی دوتا از کارمندها هم بودند ـ مثل آقای صبوری که بچهمحل ما بود و یکجفت بچه دوقلو داشت و پیش من توی مسجد نماز یاد میگرفتند ـ که به من کمک میکردند و یاد میدادند که دستگاهها چطور کار میکنند. وگرنه یک صدابردار و متصدی پخش هم بود که دوتا بچه داشت و از کمونیستهای فعال شهر آبادان بود و این آقا اصلا من را راه نمیداد و در را قفل میکرد. برای این که بفهمم دستگاههایش را چطور راه میاندازد، مجبور بودم از سوراخ کلید در نگاه کنم و چیزی دستگیرم شود. حالا این اتفاقات مال چه زمانی بود؟ 45 روز قبل از شروع جنگ. همین محدودیت رفت و آمد ما توی استودیو، اتاق فرمان، پخش و تولید باعث شد بعدها توی جنگ، بار اولی که اینها نبودند و میخواستیم ضبط را راه بیندازیم، به جای دکمه پلی (play ) دکمه رکورد (Record) را فشار دادم. بعد که دیدم صدایی درنمیآید فوری نگهش داشتم و استپ (stop)را زدم. این اشتباه را هنوز یادم هست.
هیاهوی جنگ که بلند شد خیلی از اینها رفتند. یکیشان که اصلا طرفدار حزب بعث بود و من را خیلی محدود میکرد. آقای نجفی متوجه گرایشاتش شد و او را به روابط عمومی شرکت نفت معرفی کرد. جنگ که شروع شد رادیو کمکم از نیروهای خودش خالی شد و آقای نجفی که خودش شرکت نفتی بود حکم گرفت و شد سرپرست رادیو.
ساختمان رادیو آبادان چه شکلی بود؟
ساختمانی یک طبقه بود که دورش نرده و فضای سبز داشت. ساختمان لابهلای خانههای شرکت نفت بود و فاصلهاش تا اروندرود تقریباً صد متر میشد. یادم هست که خانه کناری ما منزل آقای خاچاطوریان بود. ارمنی و از متخصصین و رؤسای یکی از کارخانجات شرکت نفت بود. ما دوتا اتاق فرمان داشتیم و دوتا استودیو و یک اتاق خبر و یک اتاق تحریریه. یک اتاق مدیر رادیو هم داشتیم و یک اتاق بزرگتر که ما نمازخانهاش کرده بودیم. یک اتاق آرشیو هم داشتیم و بعد آبدارخانه، اتاق پذیرایی و انباری اسناد بودند. در دوران جنگ یک مامور شهربانی گماشته بودند که از ساختمان رادیو محافظت کند.
فرستنده ما در جمشیدآباد بود که به آن میگفتند آخر آسفالت، چون در آنجا دیگر آسفالت تمام میشد و چسبیده به حوزه نظاموظیفه ژاندارمری بود و آنها هم حفاظت فرستنده را به عهده داشتند. ارتباطمان با فرستنده خیلی اصولی بود و ما ارتباط هوایی با آن داشتیم. یعنی یک آنتن ویاچاف داشتیم و از خود پخش با یک دکمه فرستنده را روشن میکردند. خیلی دیربهدیر هم اشکال پیدا میکرد. شاید هفتهها در فرستنده باز نمیشد. مگر این که اشکال پیدا میکرد. یا سرویس ماهانه آن را خود بخش مخابراتی شرکت نفت به همراه یکی از همکاران ما به نام آقای شجاعی انجام میدادند.
چطور توی رادیو آبادان جا افتادید؟
ببینید، توفیق اجباری شد برای من. آن زمان 21 سالم بود و بعد از حضور من خیلی از گویندهها رفتند. فقط همان ابتدا کارهایشان و نحوه عوض کردن صفحهها را به ذهنم سپردم. زمانی هم که آقای نجفی نبود، میتوانستم کلید آرشیو را بردارم و به آنجا سر بزنم. باقی گویندهها هم که ماندند با حضور من توی واحد تولید و استودیوها کاری نداشتند. تا این که آخرین جمعه قبل از سیویکم شهریور 1359 شد. من توی نمازجمعه آن روز مؤذن بودم. نماز جمعه توی دانشکده نفت آبادان بود. موقع اذان گفتن میدیدم بچههای سپاه بلند میشوند و همدیگر را پیدا میکنند و به هم اشاره میکنند. اذان که تمام شد پرسیدم: «چه خبر است؟ کجا میروید؟ چرا همدیگر را صدا میکنید؟» گفتند: «عراقیها یکی دوتا از بچههای خرمشهر را سر مرز شهید کردهاند. آنجا درگیریهایی رخ داده. داریم میرویم ببینیم چه خبر است.» همانجا به فکر افتادم رادیو آبادان را کمی برای یک نبرد مرزی آماده کنم. حالا توی ذهنمان بود که نهایتا دو سه هفتهای یا یک ماهه تمام میشود. قبل از آن بسیج چندتا از مساجد، از من خواسته بودند که برایشان صوت اذان، سخنرانی و شورهای انقلابی را از روی صفحهها بکشم روی نوار. آقای نجفی هم از من خواسته بود کمکشان کنم. یکسری نوار مادر تهیه کرده بودم که کار اینها سریعتر راه بیفتد. با خودم گفتم چندتا مارش نظامی هم برای خودمان از روی نوار ریل بر روی کاست بکشم تا اگر درگیریها تشدید شد برای روحیه دادن به بچههای سپاه آنها را پخش کنیم. چندتا مارش نظامی خوب انتخاب کردم و چندتا اعلام وضعیت قرمز و سفید برای شرایط احتمالی. اما نمیدانستم که جنگ تمامعیار میشود و هشت سال طول میکشد. یکی از آن مارشهای نظامی همان مارشی بود که ما بعدها، بعد از عملیات فتحالمبین پخش کردیم و رادیو مرکزی هم از ما آن را خواست و شد نشانه اعلام رسمی وضعیت عملیاتهای جنگی ایران در رادیو سراسری. البته ما از همان اوایل که جنگ جدی شد مارشهای نظامی را از رادیو آبادان و اهواز پخش میکردیم. چون خوزستان مرکز جنگ بود و اخبار تردد نیرو و آمبولانسها زیاد اعلام میشد.
انتهای پیام/