بوکسوری که دوبار شهید شد
نامش بهزاد بود. شهید حاج بهزاد قائدی؛ بوکسوری که دوبار شهید شد. پدرش در پالایشگاه نفت استخدام شده بود و چارهای نبود جز اینکه به همراه خانواده راهی آبادن شود و از آنجا هم اهواز. پسری با اصالت لر بختیاری. سال 1333 در روستایی در استان چهار محال و بختیاری به دنیا آمد اما دست تقدیر او را به سمت خوزستان کشاند، پدرش در پالایشگاه نفت استخدام شده بود و چارهای نبود جز اینکه به همراه خانواده راهی آبادن شود و از آنجا هم اهواز.
روزهای نوجوانی و جوانی بوکس کار میکرد، به قدری در این رشته پیشرفت کرده بود که عضو تیم ملی شد و حتی توانست به مسابقات خارجی هم راه پیدا کند. اما با فرمان مراجع مبنی بر منع ورزش بوکس، ورزش مورد علاقهاش را کنار گذاشت و در سپاه و بسیج مشغول به کار و خدمترسانی شد.
زبان عربی؛ برگ برنده شهید حاج بهزاد قائدی
زندگی در آن شهرها و مراوده با دوستان باعث شد زبان عربی را به خوبی فرابگیرد و همین نقطه قوت او برای بعد از انقلاب و انجام فعالیتهای فرهنگی و بعد از آن روزهای جنگ و شناسایی در خاک عراق شد.
با شروع جنگ ایران و عراق به دلیل تسلط بر زبان عربی برای شناسایی به عنوان نیروی اطلاعاتی وارد خاک عراق میشد و توانست اطلاعات خوبی را بدون اینکه نیروهای نظامی رژیم بعثی را ذرهای به شک بیندازد برای کشورش جمعآوری کند.
اولین خبر شهادت حاج بهزاد قائدی
سال 1361 در حین یکی از شناساییها در خاک عراق پایش روی مین رفت و دشمن که متوجه هویت او شده بودند او را به اسارت درآوردند. سپاه که هیچ اطلاعاتی از او نداشت و احتمال شهادت او را بالا میدانست، حاج بهزاد را شهید اعلام کرده وخبر شهادتش را به خانواده اعلام کردند و مراسم ختم برگزار شد.
روزنامههای ورزشی خبر شهادت بوکسر تیم ملی شهید حاج بهزاد قائدی را اعلام و روزنامه کیهان در روز سهشنبه 31 فروردین 1361 تیتر زد:
«بهزاد قائدی، مشتزن سابق تیم ملی شهید شد.»
پای حاج بهزاد توی اسارتگاههای عراق به دلیل رعایت نکردن بهداشت از زانو قطع شد. همیشه دلیل رها شدنش از دست رژیم بعث در هالهای از ابهام باقی مانده است. اینکه رهایی او از چنگال دشمن به دلیل بلد بودن زبان عربی بود یا در جریان مبادله کردن اسرای مریض و جانباز!
بخشیدن جانی دوباره به خانواده
شهید حاج بهزاد قائدی بعد از 2 سال در حالی که خانواده از زنده بودن او قطع امید کرده بودند در کمال ناباوری آزاد و در سال 1363 به وطن بازگشت و جانی دوباره و تازه در رگهای خانواده و دوستانش به جریان انداخت.
اینبار خبرنگار روزنامه کیهان در خبری مسرتبخش در تاریخ 7 مهر 1363 تیتر زد:
«میعاد با بهزاد قائدی- شهید زنده در کیهان ورزشی»
این خبرنگار در متن مصاحبهی خبریش اینگونه نوشته بود:
«وقتی رزمنده بهزاد وارد دفتر روزنامه شد با تبسم گفت هدف بنده از آمدن به دفتر مجله کیهان ورزشی فقط آن بود که به اطلاع برسانم متأسفانه افتخار پیوستن به خیل شهیدان اسلام نصیب این حقیر نشده است.»
او دستبردار نبود، پس از آزادی باز هم راهی مناطق عملیاتی شد و در یکی از عملیاتهایی که شرکت کرده بود شیمیایی شد. از آن به بعد با توجه به 70 درصد جانبازی، علاوه بر پایی که نداشت، تنفسی هم نداشت. با همه این اوصاف ورزش را رها نکرد و در همان خوزستان مربی بوکس شد و در شرکت نفت استخدام گردید و در همان شرکت نفت به عنوان مربی بوکس و داور مشغول به فعالیت شد.
مردی گمنام؛ ناجی یک روستا
همسر شهید حاج بهزاد قائدی اهل اراک بود، به همین خاطر پس از ازدواج به تخت سید در روستای کرهرود استان مرکزی رفت و در همانجا مستقر شد. او از آن به بعد در گمنامی و بدون آنکه کسی از جانبازی او خبری داشته باشد، حتی بدون گرفتن درصدی جانبازی تبدیل به ناجی روستایش شد و خدمترسانی به اهالی را آغاز کرد.
وقتی وارد محله میشد، بسننی میخرید و بین بچهها پخش میکرد. به تمام مستضعفین روستا رسیدگی میکرد.
حتی اجاره خانه خانوادهای مستضعف را پرداخت میکرده و تا زمان زنده بودنش همسرش نیز از این موضوع اطلاعی نداشت.
دومین خبر شهادت دوم
شهید حاج بهزاد قائدی در صبح روز جمعه سال 1389، پس از تحمل سالها درد جسمانی ناشی از قطع اعضا و اثرات شیمیایی به دوستان شهیدش پیوست. طبق وصیت شهید بهزاد، او را در همان روستا و همچون برادرش در گمنامی و مظلومیت به خاک سپردند. تا زمانی که شهادت او مشخص نشده بود، حاج بهزاد همچون یک فرد عادی و گمنام بود، بعدا بنیاد شهید پس از محرز شدن شهادت او و برادرش، سنگ قبر آنها را تعویض و نام شهید را بر روی آن هک کرد.
هنوز هم اگر وارد روستا بشوی و نشانی او را از اهالی بگیری، همه او را به یاد میآورند و باعث تاثر آنها میشود.
بعد از سالها سرهنگی را برای تحقیق از این شهید به همان روستا فرستادند. او تعریف میکند از هر کسی درباره حاج بهزاد میپرسیدم اشکش سرازیر میشد و میگفت او یک ناجی برای اهالی روستا بود. مانند یک فرشته برای مردم این روستا مامور شده بود.
شهید حاج بهزاد قائدی و بهفر قائدی؛ قهرمانان بینشان
هیچگاه تا روزی که زنده بود خانوادهاش متوجه قهرمانی و مدال آوردنهای او در ورزش نمیشد. قبل از اینکه وارد خانه شود اگر مدالی میگرفت اهدا میکرد. بعدها خانوادهاش از صحبتهای رئیس فدراسیون بوکس متوجه مدال آوردنهای حاج بهزاد میشوند.
شهید بهزاد هیچگاه برای قطع شدن پایش یا درصدجانبازیش دنبال گرفتن جانبازی و سابقه جبههاش نرفت، حتی زمانی که پسرش استخدام شد یک برگه که نشان دهنده رزمنده بودن پدرش باشد نداشت.
این شهید بزرگوار برادری به نام بهفر داشت که او نیز از شهدای برجسته و گمنام این روزگارن است. فردی که بدون اکسیژن هیچگاه قادر به تنفس نبود اما تا روزی که زنده بود از هیچ کدام از امتیازات جانبازی استفاده نکرد و در نهایت نیز پس از شهادتش بنیاد شهید متوجه این امر شد.
پسر شهید حاج بهزاد قائدی نقل میکند:
” شما بروید سراغ عمویم تا ببینید او چه شخصیتی بوده است. میگوید باز پدر من را دوستانش معرفی کردهاند، ولی عمویم کسی را نداشته تا او را به جامعه معرفی کند. به خاطر شیمیایی شدن فرزندی هم نداشت. شهید بهفر قائدی ۱۰ سال در بیمارستان ساسان بستری بود و سختیهای زیادی کشید. هیچ کس را نداشت که کمکش کند و در اوج غربت به شهادت رسید.”
حال بعد از چندین سال، تازه اطرافیان و دوستانش متوجه شدهاند که چه کسی را از دست دادهاند. آزادگانی که در دوران اسارت در تکریت با همدیگر روزگارانی را گذرانده بودند برایش در اردبیل یادواره میگیرند. حتی یک افسر عراقی که در دوران اسارات شهید حاج بهزاد قائدی در اردوگاه او بود، کتابی را به نام شهید بهزاد نوشته و به چاپ رسانده و از اثرات عمیق این آزاده بر روی خودش گفته است.
این افراد الگویی مناسب برای جوانان هستند که باید به آنها شناخته شود و خاطراتشان برای این نسل بیان شود.
انتهای پیام/