خاطرات همسر شهید یوسف کلاهدوز
خاطرات همسر شهید یوسف کلاهدوز
تقویم هفتمین روز از هفتمین ماه سال 1360 را به نمایش گذاشته بود. عملیات ثامنالائمه با موفقیت به انجام رسیده و فرماندهان نامدار کشورمان برای اینکه شخصا گزارش موفقیت در عملیات و شکست حصر آبادان را به امام خمینی(ره) ارائه کنند، سوار بر هواپیمای C-130 هرکولس ارتش در آسمان به پرواز درآمدند. پروازی که همیشگی بود به مقصد پیشگاه حضرت حق!
فرماندهانی که هریک نقش مؤثری در سرنوشت جنگ ایران و عراق داشتند:
سرلشکر خلبان جواد فکوری، سرلشکر موسی نامجو، سرلشکر یوسف کلاهدوز، سرلشکر ولیالله فلاحی و سردار محمد جهان آرا…
ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقۀ این روز در حالیکه تازه چند ساعت از پیروزی در عملیات گذشته بود این هواپیما از فرودگاه اهواز به مقصد تهران در آسمان به پرواز درآمد؛
اما از بد روزگار، در میانۀ راه در فراز کوههای حسن آباد قم دچار نقص فنی، و موتور سمت راست کابینش منفجر گشت؛ انفجاری که سبب قطع برق هواپیما شد.
خلبان این هواپیما، آقای صولتی با قطعی انگاشتن سانحه، هواپیما را 15 درجه منحرف نمود تا در مسیر پالایشگاه قرار نگیرند، اما این حرکت هم باعث نجات یافتن حتمی از سقوط نگشت؛ چراکه در حوالی کهریزک بر اثر تلاقی با زمین مشتعل گشت و اندکی پس از خروج خدمه با صدای مهیبی منفجر شد و آتش گرفت. مردم محلی حاضر در آنجا به کمک تیم پرواز در صدد نجات صد و خوردهای سرنشین هواپیما برآمدند و در نهایت توانستند شمار اندکی از آنها را نجات دهند.
آنچه که در این حادثۀ غمانگیز قلب هر شنوندهای را به درد آورد، شهادت این پنج فرماندۀ جانبرکف و دلیر بود؛ فرماندهانی که در پا گرفتن انقلاب و نتایج عملیاتها نقش برجسته و بزرگی ایفا نموده بوده و شهادتشان ضربۀ محکمی بر پیکرۀ ساختار فرماندهی جنگ وارد آورد.
“شهید سرلشکر ولیالله فلاحی” از مؤثرترین افراد در مقابله با تجزیه طلبان کردستان و متوقف کردن عراق در شروع جنگ، “شهید سرلشکر خلبان جواد فکوری” طراح عملیات کمان 99 و حافظ شاکلۀ نیروی هوایی انقلاب اسلامی، ” شهید سرلشکر محمد جهان آرا” فرمانده نیروی سپاه در مقاومت خرمشهر، “شهید سرلشکر موسی نامجو” وزیر دفاع، “شهید سرلشکر یوسف کلاهدوز” از بنیانگذران ارتشیِ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، این یزرگمردان کسانی بودند که حضور هریک میتوانست وضعیت کلی جبهههای نبرد و تغییر رویۀ جنگ بیانجامد؛
هرچند که طراحیهای نظامی این فرماندهان و وجود نخبگانی همچون شهید علی صیاد شیرازی، شهید منصور ستاری و شهید حسن باقری، مسیر اخراج پرقدرت نیروهای عراقی با عملیات بیتالمقدس و بازپس گیری خرمشهر کامل شد.
خاطرات همسری صبور و ایثارگر
یوسف کلاهدوز در نخستین روز از دی ماه سال 1325 پا به عرصۀ هستی گذاشت. از اهالی قوچان بود و در دامان پدر و مادری متدین بالید. از همان کودکی به مطالعه علاقه نشان میداد. پس از تحصیلات مقدماتی و گرفتن مدرک دیپلم، در دانشگاه افسری به تحصیل پرداخت.
به رژیم پهلوی علاقهای نداشت اما برای رواج و دستیابی به ارزشهای اسلامی به ناچار خود را معتقد به این رژیم نشان میداد.
سال 1352 با ازدواج با دختری نیمهی دیگر دینش را کامل کرد. نامش زهرا موزرابی بود، دختری اصفهانی که مصمم بود تحت هیچ شرایطی به وصال با یک فرد نظامی تن نمیدهد؛ چراکه بر این باور بود ازدواج با فرد نظامی عاقبتی جز خانه به دوشی و در به دری به دنبال ندارد و همسر این افراد، رنج کشته شدن یار زندگیشان را باید به دوش بکشد؛ اما تقدیر هیچگاه آنطور که ما بخواهیم پیش نمیرود. برای او هم، اینچنین بود.
دست تقدیری که زهرای قصۀ ما، علیرغم میل و باورهایش به یوسفی بله گفت که با آنچه که فکر میکرد بینهایت متفاوت بود.
اینک گلف این گزارش را به خاطرات همسر شهید کلاهدوز از ایشان اختصاص داده و برشی از کتاب نیمه پنهان ماه 8 را که به روایت این بانوی قهرمان میباشد، در متن ذیل گنجانده است. خاطراتی که به قلم روان و مانای زهره شریعتی به تصویر کشیده شده است:
« سال قبل از ازدواج با یوسف آشنا شدم یوسف متولد مشهد و بزرگ شده قوچان بود در دانشکده افسری تهران درس میخواند و در آنجا با شهید حسن اقارب پرست که پسرخاله من بود دوست شدند و بعد از آن با هم به پادگان نظامی شیراز منتقل شدند. شهید حسن اقارب با خواهر یوسف ازدواج میکند و ساکن شیراز میشود.
یک تابستان ما رفتیم شیراز منزل پسرخالهام برای تفریح و گردش برای ایشان ماموریتی پیش آمده بود که باید میرفتند. یوسف همان وقت منزل خواهرش بود ماشین دوستش را گرفت و ما را بیرون میبرد. بعد از یک هفته ما برگشتیم اصفهان. یکسال بعد یکی از خالههایم آمد به خانه ما گفت زهرا برای خواستگاریت آمدهام.
ازطرف یوسف به خواستگاری آمده بود من دوست نداشتم زن نظامی شوم. به اصرار خاله یک جلسه آمدند صحبت کردیم بعد از آن خواهر ایشان جواب خواستند ما گفتیم استخاره کردیم بد آمده، یوسف آن زمان مشهد بود. قرار شد خواهرش به مشهد بروند و خبر را به یوسف برسانند. زمانی که آنها به مشهد رسیدند، یوسف به شیراز برگشته بود و خبر جواب منفی من به یوسف نرسید.
مدتی گذشت و به پیشنهاد خالهام قرار شد باز بیایند و یک جلسه دیگر با هم صحبت کنیم در این مدت من دلم کمی نرم شد چند جلسه حرف زدیم و در نهایت من جواب مثبت دادم.
در یکی از جلسات خواستگاری نظرش نسبت به شاه را پرسیدم. گفت شاه دوست ندارم. اما صلاح نیست که چیزی بگم چرا که احساس میکنم در این محیطها لازم است من باشم افراد مذهبی باشند. یوسف هدفی خاصی از این کار داشت به این ترتیب که خود را در ظاهر معتقد به رژیم نشان میداد.
اما در باطن، به ترویج اصول و ارزشهای اسلامی میپرداخت و اشخاصی را که دارای اعتقادات مذهبی بودند به تشکلهای اسلامی و مبارز پیرو خط امام مرتبط میساخت تا از این راه بتواند به مبارزاتش وسعت بخشیده و ضربات اساسی بر پیکره حاکمیت وارد کند.»
حدیث عشق و شهادت
شهادت سخت است اما؛ خبر شهادت را به خانوادۀ شهید رساندن دشوارتر است. چه میتوان گفت؟ گفت که آن کسی که هر لحظه انتظار دیدنش را داشتی را دیگر نداری؟ یا اینکه همانی که نفست برای دیدنش در میرفت، اینک نفس نمیکشد؟
چقدر سخت است و جانکاه…
همسر شهید کلاهدوز دربارۀ نحوۀ شنیدن خبر شهادت ایشان اینچنین نقل کرده است:
«یه دفعه صدای ماشین شنیدم، همون پیکان نارنجیای بود که همیشه با اون میاومد. چشم گردوندم، یوسف نبود…
تا زنگ زدن گفتن: «خانم کلاهدوز ما از سپاه اومدیم.»، قلبم از جا کنده شد. گفتن: «خبری داریم براتون!»
از سرشونه تا مهرۀ کمرم شروع کرد به لرزیدن. از حال و روز یوسف پرسیدم، گفتن هواپیماش سقوط کرده، چند نفر زخمی شدن یوسف هم زخمیه!
گفتم تو رو خدا راستش رو بگید. همهشون گریه کردن، یقین پیدا کردم یوسف شهید شده!
دندانهایی که در تفحص صاحبش ایفای نقش نمود
یک روز جلوی آیینه ایستاده بود و دندانهایش را نگاه میکرد. اسمم را صدا زد و گفت: «بیا دندانهایم را ببین!» گفتم: ««حالا چه وقت مزاح است.» گفت: «بیا!»
رفتم و دندانهایش را دیدم. گفت: «شکل آنها را خوب به ذهنت بسپار.» از حرفش متعجب شدم و گفتم: «چرا؟» گفت: «جنگ است دیگر، اگر یک وقت اتفاقی افتاد، شاید مجبور شوید از روی دندانهایم مرا شناسایی کنید چون دندان عضو سختی است و آسیب کمتری میبیند.» باز هم با تعجب نگاهش کردم. آن روز گذشت. هنگامیکه پیکر متلاشی شده و سوختۀ آنان را از لای آهن پارههای هواپیما بیرون کشیدند، دندانها تنها عضو آشنای آن قامت رشید بود.
انتهای پیام/