محمد رفت تا محمد ها بمانند

محمد رفت تا محمدها بمانند...
در یادداشت توسط مینا دمیرچی 0

پشت پنجره به ریزش برگ‌های پاییزی نشسته

برگ‌های درختی که یک روز، با شادی بسیار با هم کاشته بودند؛ « درخت انار»

انار میوه مورد علاقه محمد بود؛ مردی که پس از سال‌ها چشم‌‌انتظاری، به بازگشتش امید داشت، به دیدن خنده‌اش محتاج بود و به شنیدن صدایش بی‌قرار…

حساب این که چندین سال از نبود او گذشته، از دستش در رفته!

دیگر اثری از آن چهرۀ شاداب و لب‌های خندان نمانده…

گویی گذشت زمان، گَرد پیری را بر رخ چون قرص ماهش نشانده، آن نوعروس جوان دیروز با این زن سالخوردۀ امروز قابل مقایسه نیست، این را خط به خط چین و چروک‌های صورتش فریاد می‌زنند!

 

انگار همین دیروز بود که حیاط همین خانه برای بساط عروسی‌شان میزبانی می‌کرد.

حوض زیبای وسط حیاط، میوه‌های تابستانی را در آغوش گرفته و این سر تا آن سر حیاط با نور لامپ‌های رنگارنگ مزین شده و در و دیوار خانه به روی میهمانان لبخند می‌زدند.

لحظۀ ورودشان به این خانه را به یاد آورد… خانه‌ای که در آن سه ماه کامل هم زندگی نکردند.

یک هفته از شب عروسی‌شان گذشته بود که تنها ماندنش در این خانه ابدی شد

چرا که او رفت…

رفت و هیچ‌گاه نیامد؛ نه این که خودش بخواهد نه! شرایط برگشت نداشت او فرمانده بود و مسئول، باید در جبهه می‌ماند!

محمد رفت تا محمد ها بمانند

ناگهان اشک از چشمانش جاری شد و پیچ و خم چین‌های صورتش را پیمود. از آن روزها سی و هفت سال می‌گذرد اما همچنان چشمش به در است تا بیاید.

امیدی چون سراب در سرش نقش بسته و دلش را به نور خود روشنی بخشیده…

امیدی ناممکن

امیدی دور

امیدی زندگی‌بخش

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *