“هنا عبّادان، صوت الصُمود و التصدیر “
کتاب «فرکانس 1160: اینجا آبادان، صدای مقاومت و ایستادگی/ هنا عبّادان، صوت الصُمود و التصدیر» در سال 1398 توسط سوره مهر به چاپ رسیده است. در این کتاب نویسنده به نقش رادیو در سالهای اولیه جنگ پرداخته است و به بیان خاطرات خود در فضای رادیو اشاره کرده است.
گلف به بازخوانی قسمت دوم گفتوگوی راوی و نویسنده “فرکانس 1160” آقای فضلالله صابر (صابری) سرپرستی رادیو آبادان در فاصله سالهای 1363 تا 1365 با خبرگزاری تاریخ شفاهی ایران پرداخته است که در زیر قسمت دوم آن را میخوانیم :
یعنی پیشبینی کرده بودید که جنگ جدی میشود؟
خیلی ضعیف. فکر میکردیم یک درگیری چند روزه است. روز اول جنگ هم ساعت هشت و نُه بود و ما در محل رادیو بودیم که یکمرتبه بمباران شد و در و دیوار لرزید. همه وحشتزده بودیم، اما چون زمینه قبلیاش را داشتیم فهمیدیم که اتفاقی از طرف عراق افتاده. خوب ما نزدیک اروندرود بودیم و بهطور طبیعی توپها، بیشتر پالایشگاه را هدف قرار میدادند. همان اول پالایشگاه را زدند. ما هم که آموزش پدافند غیر عامل (دفاع غیر نظامی) ندیده بودیم. قبلا چیزهایی توی رادیو نفت ملی به صورت جزئی آموزش داده بودند، همان سال 1354 که درگیری مختصری بین ایران و عراق شده بود. اما چون احتمال جنگ نمیدادیم، کسی این آموزشها را به ما نداده بود. نه ماها، کل آبادان همین وضعیت را داشت. هیچجا، آموزش نداده بودند. نه توی مدارس، نه دانشگاهها و نه حتی هلال احمر. حتی خیلی از بچههای سپاه فقط عکس سلاح آرپیجی را دیده بودند. مردم با مسائل جنگ آشنا نبودند. مردم نمیدانستند که وقتی صدای زوزه گلوله کاتیوشا میآید، باید زمینگیر شوند. به محض شنیدن صدای زوزه گلوله توپ فقط کنجکاو میشدند و اطراف را نگاه میکردند. خوب اینطوری آمار تلفات و مجروحها بیشتر میشد. ما اولین آژیر جنگ – و به اصطلاح آژیر قرمز روز اول – را که زدیم هنوز سفیدش را نزدهایم! چون لب مرز بودیم و همهاش جنگ بود تا پایان جنگ. بعدش هم اصلاً مسخره بود اگر میگفتیم وضعیت سفید شده. چون اصلاً رادیوی ما از بین رفت و بمباران شدیم. دیگر رادیویی نبود که بخواهد آژیر سفید را بزند. تا این که رادیو در سال 1374 دوباره احیا شد، یعنی پانزده سال بعد از روز شروع جنگ.
بعدِ شروع جنگ رادیو چه وضعی پیدا کرد؟
جنگ باعث شد که به سرعت و اول از همه بیمارستانها به کمک نیاز پیدا کنند. از ما میخواستند به مردم بگوییم ملحفه و چیزهای پانسمانی را زود به بیمارستان برسانند، یا اعلام میکردیم فلان گروه خونی را نیاز داریم. آتشنشانیها اطلاعیه میدادند که مردم تجمع نکنند تا اینها راحتتر تردد کنند. خود مرکز پالایش و پخش شرکت نفت در مورد پمپ بنزینها اطلاعیه میداد. یا این که ارائه کوپنهای ارزاق شروع شد و نهادها شروع به فراخوان کرده بودند و خیلی فراخوانهای دیگر. ما خود به خود از رادیویی که چهره ملی داشت یا حتی صدایش از خارج کشور شنیده میشد، تبدیل شدیم به یک رادیو شهری و محلی که باید نیازهای عادی و روزمره داخل شهر را برطرف میکرد. نقش ما خیلی کلیدی شد. اما بعد از مدتی احساس کردیم که باید خیلی از اطلاعیهها را مبهم بگوییم. چون وقتی مثلا آدرس میدادیم که فلان محله بمباران شده، عراقیها متوجه میشدند که کجا را زدهاند و کجا موثر بوده؛ گرا و مختصاتشان را با اسم محلههایی که ما میگفتیم تنظیم میکردند. آبادان هم موقعیت حساسی داشت. یعنی بهطور طبیعی اگر هواپیماها از طرف بصره بلند میشدند، هنوز اوج نگرفته توی آبادان بودند؛ به همین سادگی.
بعد از مدتی آبادان تقریبا خالی از سکنه شد و فقط نیروهای نظامی در آن تردد داشتند. شما باز هم در رادیو آبادان ماندید؟
ما صدای مقاومت آبادان بودیم. باید میماندیم. روز دوم جنگ برق آبادان قطع شد، چون تأسیسات آب و برق را هواپیماهای دشمن بمباران کردند. برق ما هم قطع شد و این مسئله مهمی بود، چون صدای مقاومت شهر بودیم و چشم همه به ما بود. اگر صدا را میشنیدند، یعنی شهر هنوز زنده است. با قطع بودن برق امید مردم از دست میرفت؛ مردمی که هنوز شهر را ترک نکرده بودند. این تنها چیزی بود که به اداره برق گفتیم. آنها هم گفتند: ژنراتوری با این قدرت نداریم که برق شما را تامین کند. به شرکت نفت گفتیم، گفت: نداریم. کمیتهای در آن زمان به سرعت در آبادان تشکیل شده بود به نام کمیته ارزاق که بتواند به نهادهایی که پرسنلشان در شهر ماندند و با جنگ مرتبط هستند غذا بدهد. رفتیم دفتر کمیته ارزاق و گفتیم که موتور برق میخواهیم. گفتند: ما ژنراتور نداریم، اما یک نانوایی هست که تعطیل شده و یک ژنراتور یک کیلووات دارد برای وقتهایی که برق میرفته. برویم و آن را بیاوریم. یکی از دوستانم به نام آقای غلامعلی قلمبُر با یک وانت کرمی رنگ که داشتیم، رفت و آن را آورد. حالا ما فکر میکردیم با آن همه کارها راه میافتد؛ هم تولید و هم ساختمان را میتوانیم برق بدهیم. وصل که کردیم دیدیم نه، ژنراتور نمیکشد. برق اتاقها را خاموش کردیم و دیدیم نمیکشد. رسیدیم به خود استودیو تولید و دیدیم باز هم نمیکشد. برق اتاق فرمان و استودیو پخش را هم خاموش کردیم، باز هم نکشید. دست آخر دیدیم فقط میز صدای ما با این ژنراتور راه میافتد. برای آن هم زود داغ میکرد و بعد دو ساعت از کار میافتاد. یعنی همان اول، کمی که کار کرد شروع کرد به داغ شدن و آقای قلمبر شروع کرد به باد زدن آن. گفتیم نزدیک اذان خوب است اعلام اذان کنیم و بگوییم به علت مشکلات فنی فعلا از این ساعت ارتباط ما با شما برقرار شد، بعد اگر دوباره موتور داغ کرد، دوباره ارتباط را قطع کنیم. صدای زمینه و خیلی چیزهای دیگر هم میخواستیم که نبود. یک ضبط داشتیم که باتری میخورد. آن را آوردیم پشت میز صدا و همان کاستهایی که من از اذان و ادعیه آماده کرده بودم هم آوردیم و گذاشتیم جلوی میکروفون و کار را شروع کردیم. اذان و موسیقی را با ضبط پخش کردیم و بعد اطلاعیههای ارگانها را خواندیم تا دوباره موتور داغ کرد و میز صدا اصطلاحا رفت. یکی دو روز بعد خود نهادهای شهر فهمیدند که رادیو چقدر لازم است. خودشان یک ژنراتور قوی جور کردند و مشکل برق را برای ما حل کردند. از آن به بعد برق شهری داشتیم و اگر برق قطع میشد ژنراتور را روشن میکردیم.
بعد از این کار چگونه پیش رفت؟
فضا دستمان آمد و رفتیم به سمت این که برنامهریزی کنیم. یعنی ببینیم متناسب با جنگ باید چه برنامههایی تهیه کنیم. مثلا گزارش از مناطق خرمشهر را که بیشتر در تیررس بودند را شروع کردیم. مصاحبه با مجروحان و فرماندهان هم اضافه شد. در این برهه، وجود مرحوم آیتالله جمی، امام جمعه آبادان، واقعاً وزنه پربرکتی بود برای همه شهر. هر روز به ما سر میزد و چون ما در ستاد نماز جمعه هم بودیم، با ما انس ویژهای داشت. این موضوع در کتاب خاطرات خودشان (نوشتم تا بماند) هم آمده که هر روز به ما سر میزد و مهمانها و شخصیتهایی که از استانهای مختلف میآمدند را میآورد رادیو که صحبت کنند و پیام بدهند. این تقسیم کارها باعث شد ما مسئولیت بیشتری احساس کنیم و من مسئولیت گرفتم؛ یعنی هم مسئول آرشیو شدم، هم مسئول پخش. بعد هم اتوماتیکوار هر نیرویی که میرفت یا بازنشسته میشد، یکی از بچههای مستعد یا مذهبی که میشناختیم را جایگزین میکردیم و به آنها کار یاد میدادیم. همه ما میدانستیم که کارهایمان فقط آن چیزی نیست که موظفی ماست. هر کس، به هر کاری که زمین مانده بود کمک میکرد. مثلا ما یک نیروی خدماتی خیلی خوب داشتیم به نام آقای نوروزی. اما توی ساعاتی که نبود، خودمان جارو میگرفتیم دست و رفتوروب میکردیم. یادم هست که مدتی از نظر آب توی مضیقه بودیم. یکی از همکارها به نام سیدعبدالله میرطالب آستین بالا زد و توی محوطه یک چاه آب کند که به چاه سیدعبدالله مشهور شد.خلاصه آن زمان، همه بچهها همهکاره بودند.
رادیو تا کی تحت پوشش شرکت نفت بود؟
تا عملیات آزادسازی خرمشهر، تحت عنوان رادیو نفت ملی بود و شرکت نفت به ما پوششهایی میداد. اما بعد شد رادیو آبادان و رفتیم زیر نظر صدا و سیما.
روز حمله عراقیها به آبادان را خاطرتان هست؟
یادم هست که از یک مصاحبه در سوسنگرد برمیگشتیم. من و محمد مالکی، خبرنگارمان و آقای صدر هاشمی، مدیر رادیو بودیم. بعد از سوسنگرد رفته بودیم اهواز و قرار بود یک ساعت و نیم بعد برسیم آبادان، مثل همیشه. فکر کنم روز هفده مهر سال 1359 بود. توی جاده آبادان، دارخوین را رد کرده بودیم که متوجه شدیم جاده خیلی خلوت شده. به روستایی به نام محمدیه در هشت نُه کیلومتری آبادان نزدیک شدیم. دیدیم یک وانت قرمز برای ما چراغ میزند. فرماندار شادگان بود. ما را کشید کنار و گفت: عراقیها جاده آبادان را بستند و هر چه زن و بچه از آبادان خارج میشدند را اسیر کردند. بعد گفت: یازده تا از بچههای سپاه در انتهای روستای محمدیه هستند که فقط کلاشینکف دارند. اگر جلوتر برویم حتما اسیر میشویم. ما یک کلت داشتیم و یک یوزی و یک دوربین بتامکس. یعنی اگر میگرفتندمان به خاطر دوربین و کارهای خبری حتما میکشتندمان. خواستیم همانجا دور بزنیم و برگردیم که ماشینمان دنده شکاند. چهار یا پنج ساعت ماشین را هُل دادیم به عقب تا رسیدیم به منطقه انرژی اتمی، در چهل کیلومتری آبادان. ما را توی مجموعه انرژی اتمی راه ندادند. کنار نگهبانی ماندیم تا صبح شود. یک کامیون هم آمد کنار ما و همان جلو در ایستاد. راننده آن میخواست به آبادان برود تا وسایل خانه خواهرش را ببرد. از سر شب دیدیم که پشهها به ما حمله کردند. یعنی اگر به من بگویند بدترین شب عمرت کِی بوده میگویم همان شب! تا صبح این پشهها با ما چه کردند! صبح جیپ را جلوی همان نگهبانی رها کردیم و با صورت پر از جای نیش، سوار کامیون شدیم و از راه شادگان به سمت آبادان رفتیم. قبل از ساعت هشت صبح خودمان را رساندیم ایستگاه هفت آبادان. همین که رسیدیم یکمرتبه یک هواپیمای عراقی شیرجه زد به طرف ما. پیدا بود بمبهایش را جای دیگری ریخته و رگبار تیرهایش را سمت ما گرفت. من توی اتاقک بار کامیون ایستاده بودم و دستهایم به میلههای آن بود. گلولهها از کنار سر و صورتم رد شدند و به زمین و کنار چرخهای ماشین خوردند. یعنی خطر از بیخ گوشم رد شد. آنجا بود که بچههای سپاه رسیدند و گفتند که دیروز عراقیها از رودخانه کارون عبور کردند و آمدند سمت آبادان.
با آن استقبال رفتیم توی شهر و رادیو را منسجم کردیم برای کارها. دو سه روز بعد، ساعت چهار و پنج صبح از سپاه زنگ زدند که عراقیها دارند از ایستگاه هفت میآیند توی شهر، هر کاری میتوانید انجام دهید. گفتیم: الان که مردم خوابند. گفتند: خودتان کاری کنید. گفتیم: شما هم کاری کنید؛ با تلفن یا پیغام بگویید بروند به مساجد و مراکز اطلاع دهند که رادیو را روشن کنند و بگذارند پشت بلندگوی مساجد. ما هم رفتیم توی استودیو و به محضی که پخش اذان تمام شد، مارش نظامی رفتیم. خودمان هم توی استودیو پشت سر گوینده رژه میرفتیم. خودم توی اتاق فرمان اطلاعیه را پخش کردم که: «مردم غیور آبادان! دشمن مترصد است که از طریق ایستگاه هفت وارد آبادان شود. حفظ شهر منوط به دفاع شماست. هر کاری میتوانید انجام دهید. از کوکتل مولوتف یا هر چیزی که دم دستتان هست استفاده کنید.» این اطلاعیه را چندین بار پخش کردیم. حدود ساعت هفت و نیم صبح تا هشت بود که گفتم بروم ببینم توی شهر چه خبر است و اصلا این اطلاعیه تاثیر داشته یا خیر؟ دیدم مردم خودشان با کمپرسی خاک آورده و خیلی از مسیرهایی که به ایستگاه هفت منتهی میشد را بستهاند. بعد اطلاعیه رسید که خوشبختانه نیروهای نظامی، سپاه، بسیج و مردمی، با هجومی که به ایستگاه هفت برده بودند، باعث شدند دشمن وحشت کرده و به مواضع خودش برگردد. این یکی از تأثیرات رادیو بود.
از شهید غلامرضا رهبر بگویید.
خیلی زود بین رزمندهها جای خودش را باز کرد. خبرنگار رادیوی آبادان بود و گزارشهای تصویری هم میگرفت. پدرش در شرکت نفت کار میکرد و یک ماشین ژیان هم بیشتر نداشتند. خودش داور مسابقات ورزش بسکتبال و خبرنگار مجله اطلاعات هفتگی هم بود. شمّ خبرنگاری داشت. تعبیر من و سایر دوستانم این بود که غلامرضا یک نیروی مؤمن و متدینی بود که هر روز در حال رشد بود؛ هم به لحاظ خودسازیهای انسانی و اخلاقی و هم به لحاظ این که آگاهی و معرفت دینیاش را افزایش دهد. دهه 1360 که تلویزیون خیلی گستردگی نداشت. آن زمان دوران اوج توجه مردم به رادیو بود. در آن شرایط غلامرضا دوست نداشت که چهره شود؛ طوری که مردم بخواهند به او احترام بگذارند. چون برای هر برنامهای قبول نمیکرد گویندگی کند. زیاد دنبال این که صدایش پخش و مطرح شود نبود. مگر این که مجبور میشد. توی استودیو جان ما را به لب میرساند تا پشت میکروفون برود. یک روز چراغ استودیو را خاموش و میکروفون را باز کردم تا ببینم چه میکند؟ دیدم دارد آیه 53 سوره یوسف را میخواند که خدایا از نفس خودم به تو پناه میبرم. من این صحنه را هیچ وقت فراموش نمیکنم.
مخاطبان رادیو آبادان در دوره جنگ چه کسانی بودند؟
هم برنامه رادیویی فارسی داشتیم هم عربی و باید با هر مخاطبی با زبان خودش حرف میزدیم. اولین مخاطبمان خود رزمندههایی بودند که داشتند میجنگیدند. باید با آنها از پایداری سخن میگفتیم. دومین گروه مردمی بودند که توی شهر مانده بودند و باید به آنها روحیه میدادیم که مردم! نگران نباشید و مقاومت کنید؛ ما در کنار شما هستیم. سومین گروه آنهایی بودند که خانوادههاشان رفته بودند بیرون شهر و خودشان مانده بودند، اما نگران شهر و فرزندان و همسرانشان بودند. از طرف دیگر خرمشهر چهارم آبان 1359 سقوط کرد. ما خرمشهر را هم مرتب زیر پوشش داشتیم و به خرمشهریها روحیه میدادیم. چون شبها شبیخون میزدند و روزها عراقیها، پسشان میزدند. گروه دیگر، مردم و مسئولین شهرهای مناطق اطراف بودند که پذیرای مردم جنگزده شده بودند از آنها میخواستیم که نگران نباشند. میگفتیم: تا وقتی که شهرهایی که دم مرزند، مثل آبادان دارند مقاومت میکنند، شما نگران نباشید، نمیخواهد شهرهایتان را تخلیه کنید. مخاطبهای آخر ما هم کشورهای همسایه بودند. در بخش عربی به آنها اعلام میکردیم که جنگطلب نیستیم و این جنگ را صدام شروع کرده است. آنها را در جریان روند حملات عراق و دفاع از خودمان میگذاشتیم.
شما چه زمانی سرپرست رادیو آبادان شدید؟
من با گویندگی شروع کردم، اما علاقه زیادی به گویندگی نداشتم. دیدم آرشیو به سازماندهی نیاز دارد. سراغ آرشیو رفتم. کمکم با تهیهکنندگی هم آشنا شدم. بهطور طبیعی در وقتهایی که میتوانستم تلفن جواب میدادم، اطلاعیه مینوشتم، صدا برداری میکردم، گزارش میگرفتم و گاهی مطلبی هم مینوشتم. اینها باعث شدند که من با صفر تا صد کارها آشنا شوم و خود به خود مسئول بعضی کارها باشم. مثلاً من مدیر پخش بودم و مدیر تولید کسی دیگری بود، اما کمکش میکردم. گزارشگر دوستان دیگری بودند، اما کمکشان میکردم. مسئولیت آرشیو با من بود و آموزش صدابردارها و متصدی پخش را هم پی میگرفتم. یعنی در این قضایا مسئول آموزش هم شدم. کمکم کار به جایی رسید که تهیهکنندگی هم میکردم و در صدا و سیما با حکم تهیهکنندگی ارشد بازنشسته شدم. در مقطعی، از سال 1363 تا روزهای بین عملیاتهای کربلای چهار و پنج هم سرپرست رادیو بودم. چون مدیر رادیو، آقای صدر هاشمی، رئیس فرهنگ و ارشاد اسلامی استان خوزستان شده بود. ایشان رفت و من مجبور بودم سرپرستی را هم داشته باشم. در آذر سال 1364 دشمن آنقدر آنتن جمشیدآباد را زد که از کار افتاد و نتوانستیم تعمیرش کنیم. بعد برای ما یک فرستنده سیار قدرتمند آوردند که ما آن را بیرون شهر در منطقه 1200 (در پنج کیلومتری جاده آبادان – اهواز) کار گذاشتیم. آن فرستنده را هم بعد از عملیات کربلای چهار با هواپیما زدند و دیگر خلع سلاح شدیم.
انتهای پیام/