گفت و گو با مادر شهید مهران (علی) بلورچی

در گفت و گو توسط غزل حاصلخیز 0

من عزیز کرده اش بودم و پدرم خیلی دوستم داشت. هیچ گاه سمت کار خلاف نمی رفت؛ حتی دنبال تفریحات رایج آن زمان! شاید مهم ترین تفریحش این بود که برود سر یکی از زمین هایش که کارگرها داشتند دیوارهای مدرسه ای را بالا می بردند و بانیش خودش بود. چند مدرسه ساخت و شاه به پاس این خدمت، به پدرم لقب «امین اعظم» داد.

مادرم مسلمان بود. پدرم هم در دینش خیلی با تعصب عمل می کرد. ما بچه ها هم وقتی عقل رس شدیم، تحت تاثیر پدرمان، به تشکیلات بهائیت گرایش پیدا کردیم. هنوز بچه بودم که پدر و مادرم طلاق گرفتند. البته سنم آن قدر بود که بازی سرگمم نمی کرد، جای خالی مادرم را حس می کردم. دلم که می گرفت چادر می انداختم سرم و می نشستم گوشه ای قرآن می خواندم و گریه می کردم. از بچگی بلد بودم قرآن را خوب بخوانم.

شانزده هفده ساله بودم که از پچ پچ اطرافیان زیر گوش پدرم حدس زدم خبری است. برایم خواستگار آمده بود. وقتی فهمیدم که خواستگار کیست، خیلی عصبانی شدم. با ازدواج مخالفت کردم، اما پدرم مرا تحت فشار قرار داد. با این که هیچ وقت مرا کتک نمی زد، اما آن روز آن قدر کتکم زد که از خانه اش فرار کردم و به نزد مادرم رفتم.

به پیشنهاد اطرافیان رفتم شکایت کردم که پدرم می خواهد من مسلمان را به زور به پسری بهایی بدهد، البته آن موقع هنوز مسلمان نبودم، اما در آن شرایط، تنها کاری بود که می توانست من را امان بدهد.

پدرم وقتی شنید باور نمی کرد دختر دردانه اش پایش را به دادگاه بکشد، دادگاه به نفع من رأی داد. با یک سال تأخیر اسمم را در مدرسه نوشتم و دیپلم گرفتم. یکی از دوستان خواهرم که به خانه شان رفت و آمد می کرد، من را دیده بود و برای برادرش از من خواستگاری کرد. اسمش حسین بود و خودش را کارمند ارشد شرکت دیبا، یکی از معتبرترین واردکننده های ماشین حساب معرفی کرد. هر چند بعدها فهمیدم بیشتر از شش کلاس سواد ندارد و آن جا ویزیتور است. شغلش را دروغ گفته بود، مثل خیلی چیزهای دیگری را که بعدا معلوم شد و من آن موقع نفهمیدم.

برای عقد، رضایت و حضور پدرم لازم بود، وقتی شرایطم را گفتم، به پیشنهاد عاقد برای آن که بتواند ازدواج مان را ثبت کند و مسلمان بودنم ثابت شود، شهادتین را گفتم و رسما مسلمان شدم.

آن موقع برای تضعیف بهائیت، عکس کسانی را که مسلمان می شدند، با رضایت خودشان توی روزنامه چاپ می کردند. از قرار خیلی ها عکسم را دیده و به روی پدرم آورده بودند و او خجالت زده شده بود.

دیگر می توانستم خودم فکر کنم و فارغ از تاثیر دیگران تصمیم بگیرم. بهایی ها خودشان را تافته جدا بافته می دانستند و این آزارم می داد. بعد از انقلاب همه معلوم شد که همه کلیدهای سیاسی مملکت دست همین بهایی ها است که ادعا داشتند نباید در سیاست دخالت کرد.

اما وقتی قرآن می خواندم لذت و اطمینان در دلم می نشست.می فهمیدمش، در دست رسم بود. اسلام دین پسندیده ام بود، با کمال میل مسلمان شدم و ازدواج مان سر گرفت. دروغ گویی و کلاشی خصلت هایی بودند که تحمل شان برایم غیرممکن بود و متاسفانه حسین هر دو این خصلت ها را داشت.

دخترم مهتاب یک سال و نیمه شد. آمده بود زندگی مان را شیرین کند، اما بین جر و بحث های روزانه مان گم شده بود. به خاطر همین دلم نمی خواست بچه ی دیگری داشته باشم. بچه اولم را هم به حرف دیگران آوردم که شاید حسین پایبند زندگی شود. وقتی فهمیدم پسرم را باردارم، وحشت کردم، نمی خواستمش. چیزهای سنگین بلند می کردم، طناب می زدم و از بلندی می پریدم که از بین برود؛ اما او قصد کرده بود به دنیا بیاید.

حسین از اول بد تربیت شده بود. برایم تعریف می کرد که از دخل صاحب کارش پول کش می رفته و ته کفشش پنهان می کرده تا چیزی را که می خواهد، بخرد. خیلی بد بار آمده بود. او با کلک روی کاغذ سفید از من امضا گرفت و بعد خودش از طرف من نوشت که مهرم را بخشیدم. کارها سریع پیش رفت و ما از هم جدا شدیم.

پس از مدتی کاری پیدا کردم تا خرج زندگیم را در بیاورم. هر چند حسین توی طلاق نامه ذکر کرده بود که بچه ها را به من نمی‌دهد و حتی حق دیدن شان را ندارم، ولی چند ماه بعد از ازدواج کرد آن ها را به من برگرداند. بعد از چند ماه خبر مرگش را شنیدم. توی هتل مقدار زیادی قرص والیون خورده و دیگر بیدار نشده بود.

وقتی شنیدم پاهایم سست شد، با همه بدی ها و آزار و اذیتش، پدر بچه هایم بود و من مانده بودم و سرپرستی دو بچه که با بدبختی تمام آن ها را بزرگ کردم. با خیلی چیزها جنگیده ام و همیشه فکر می کنم زندگی از مرگ سخت تر است

گفتگوی نشریه پلاک هشت با مادر شهید بلورچی

 

از کودکی علی بگویید؟ از به دنیا آمدنش چه به خاطر دارید؟

پسرم از همان روز به دنیا آمدنش، تا آخرین روز زندگی مظلوم بود و آزار و اذیتی برای من نداشت. رفتارهایش از همان کودکی مرا به تعجب وا می داشت. بزرگ تر از سنش رفتار می کرد. آرام و ساکت بود. وقتی زبان باز کرد با این که هیچ کس به او آموزش نداده بود، مرا «مامان جان» صدا می زد. برای من بسیار تعجب آور بود، چون خواهر بزرگش به من «مامان» می گفت و علی بی آن که کسی به او گفته باشد، می گفت «مامان جان»، آدب و احترام به بزرگ تر از همان نحوه ی صحبت کردنش مشخص و معلوم بود.

بچه ای منطقی بود. یعنی اگر می نشستی و با استدلال و منطق با او صبحت می‌کردی، راه درست و غلط را تشخیص می داد و سعی می کرد راه درست را انجام دهد. خواهر بزرگش را خیلی دوست داشت و با این که اغلب اوقات بازی های پسرانه می کرد، ولی اگر خواهرش از او می خواست که با هم خاله بازی کنند علی رغم میل باطنی اش قبول می کرد. می خواست دل خواهرش را به دست بیاورد و نشکند. به خاطر ندارم اتفاقی افتاده باشد که من از دستش ناراحت شده باشم. اگر هم پیش آمده، چند بار بیشتر نبوده.

یک روز از مدرسه من را خواستند و معلمش به من گفت: «پسر شما خیلی راحت سر کلاس به من می گوید من دیشب زیاد بازی کردم و خسته شدم و نتوانستم مشق بنویسم.» نگاهی به معلمش کردم و گفتم: «شما متاسفانه به دروغ شنیدن عادت کرده ای؟ ولی خوشبختانه بچه ی من دروغ نمی گوید و این خصلت های خوب بچه ی من است. بعد پرسیدم: مگر درسش ضعیف است؟»

 

در تربیت او چه معیارهایی را مدنظر داشتید؟

سه چهار ساله بود که پدرش را از دست داد. برایش هم پدر بودم و هم مادر. یک بار در کودکی کار بدی انجام داد و من او را تنبیه کردم. همسایه مان گفت: «یتیم است، تنبیهش نکن!» من هم گفتم: «بچه یتیم هم تربیت لازم دارد.» از همان اول در تربیتش حساس بودم. برای تأمین مخارج زندگی مجبور به کارکردن بودم، به همین خاطر علی را پیش مادربزرگ پدری اش می گذاشتم. زیاد به کوچه می رفت و حرف های بدی را از بچه های کوچه یاد گرفته بود.

 

وقتی او را به خانه می آوردم آن حرف های بد را خطاب به خواهرش تکرار می کرد و چون زشتی کار خود را می دانست از خواهرش می خواست به من چیزی نگوید، ولی من متوجه می شدم. یک روز او را در بغلم نشاندم و هر چه حرف زشت بود برایش شمردم. و گفتم: «مامان جان من هم می توانم این سخنان بد را بگویم، ولی آیا شما تا به حال شنیده اید من از این حرف ها بزنم؟!» گفتن این سخنان زشت جز این که دهان آدم را کثیف می کند و شخصیت آدم را پایین می آورد تاثیر دیگری ندارد و هیچ دردی را دوا نمی کند از آن موقع دیگر حرف زشت نزد و کارش را ترک کرد. بسیار حرف گوش کن و منطقی بود.

 

از وضعیت تحصیلی اش بگویید

در مدرسه همیشه شاگرد ممتاز بود. سال چهارم و پنجم ابتدایی را با هم خواند و یک سال زودتر به راهنمایی رفت. البته در سال سوم راهنمایی، به خا طر شرایط خاص دروان بلوغ کمی در مدرسه مشکل پیدا کرده بود. مثلا یک روز از مدرسه من را خواستند و معلمش به من گفت: «پسر شما خیلی راحت سر کلاس به من می گوید من دیشب زیاد بازی کردم و خسته شدم و نتوانستم مشق بنویسم.» نگاهی به معلمش کردم و گفتم: «شما متأسفانه به دروغ شنیدن عادت کرده ای؟ ولی خوشبختانه بچه من دروغ نمی گوید و این خصلت های خوب بچه من است. بعد پرسیدم: مگر درسش ضعیف است؟»

 

نمی دانم تا به حال نام مدرسه «مفید» را شنیده اید یا نه. یک مدرسه ی فوق العاده مذهبی بود. او دوران دبیرستانش را در این مدرسه گذراند. حتی بعدها، زمانی که در جبهه بود گ اهی به مدرسه ی مفید سر می زد. اواخر عمرش، مدیر مدرسه شاکی شده بود و به او می گفت: هر وقت می آیی این مدرسه مخ چند تا از این جوان ها را می زنی و به جبهه می بری! مدیر مدرسه می گفت: من نمی دانم این پسر با چه زبانی و سحری با این بچه ها صحبت می کند، که آن ها مشتاقانه به دنبال علی به جبهه می روند. شب عملیاتی هم که شهید شد با دوستانی بود که همگی از بچه های همین مدرسه بودند. سید حسن کریمیان، حمید صالحی از دوستان نزدیکش بودند که هر دو شهید شدند.

 

از دوستان پسرتان کسی هست که الان هم به شما سر بزند؟

بله. دوستان دوران جبهه علی، الان تنها مایه دل خوشی من هستند. آقای جهانگیری، آقای اصغر کاظمی، آقای حمید عسگریان که هنوز هم به من سر می زنند و با هم ارتباط داریم. هر چند به علت کهولت سن برای شان مزاحمت ایجاد می کنم و دست و پاگیر شان هستم، اما دوست دارند که با آن ها همراه باشم.

 

این دوستان خاطره ای از پسرتان برای شما تعریف می کنند؟

بله. یکی از همین دوستان تعریف می کرد که یک بار در منطقه ی عملیاتی ای پشت خاکریز بودند که در اثر اصابت خمپاره سنگر منهدم می شود و آن ها در زیر خاک مدفون می شوند، در آن لحظه همه خود را باخته بودند و می گفتند ما دیگر زنده به گور شده ایم. ولی دوستانش می گویند علی شما خیلی خشنود بود و می گفت: نگران نباشید، آرام باشید، بالاخره متوجه می شوند و ما را نجات خواهند داد و همین هم اتفاق افتاد و بعد از 15 دقیقه شخصی متوجه مدفون شدن آن ها می شود و نجات شان می دهد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *