۱۸ سال انتظار، ۱۸ سال اسارت
حسین لشکری، یکی از خلبانان برجسته نیروی هوایی ارتش، تنها چند روز پیش از آغاز رسمی جنگ به اسارت دشمن درمیآید و ۱۸ سال را در بند سپری میکند. این دوران اسارت نهتنها برای او، بلکه برای خانوادهاش نیز چالشی سخت و پیچیده به همراه داشت. زمانی که اسیر شد، تنها دو سال از زندگی مشترکش با منیژه لشکری گذشته بود و فرزندشان هنوز چند ماهه بود.
منیژه لشکری در تمام این ۱۸ سال، روزهای دشواری را پشت سر گذاشت و با امید، صبر و دلتنگی، لحظهلحظه این انتظار جانکاه را تجربه کرد. گلستان جعفریان در کتاب روزهای بیآینه روایت تأثیرگذاری از این سالهای سخت و بیپایان را به تصویر کشیده و خواننده را با عمق رنجها و چشمانتظاریهای او همراه میکند. جعفریان در گفتوگویی با ما، از حسین لشکری و شکیبایی همسرش در تمام این سالها سخن میگوید که در ادامه خواهید خواند.
کتاب روزهای بیآینه سهم بزرگی در شناساندن شهید حسین لشکری به مردم ایفا کرده است. اما پیش از آغاز نگارش این اثر، تا چه حد با ابعاد مختلف شخصیت او آشنایی داشتید؟ آیا از قبل تصویری روشن از زندگی، مبارزات و سالهای سخت اسارت او در ذهن داشتید، یا این آشنایی در جریان تحقیق و مصاحبهها شکل گرفت؟
من قبل از نوشتن کتاب اطلاع زیادی از شهید حسین لشکری نداشتم و وقتی برای نوشتن کتاب سراغ همسر ایشان رفتم با شهید لشکری هم آشنا شدم. ایشان کتابی به من داد که حاوی یادداشتهای شهید بود و ارتش منتشر کرده بود. کتاب را خواندم و فهمیدم با یک آدم عجیب و غریب روبهرو هستم. البته من برای شناخت حسین لشکری سراغ همسرش نرفتم. من «روزهای بیآینه» را برای شناخت منیژه لشکری شروع کردم. شخصیت حسین بسیار ویژه است و جای کار بسیاری دارد و به قول مارک امریکایی که از نمایندگان صلیب سرخ هست و کتاب با جملهاش تمام میشود «چطور یک نفر میتواند ۱۸ سال اسارت بکشد، هفت سال آفتاب را نبیند و باز عقلش زایل نشده و حافظ قرآن شده باشد. این جزو عجایبی است که باید خیلی دربارهاش تحقیق کرد. این آدم چه سلوکی داشته که توانسته در سختترین وضعیت آنقدر سالم بماند.»
آیا بر این باورید که هنوز زوایای ناشناخته و ناگفتههای بسیاری از زندگی شهید لشکری باقی مانده است که باید بازگو شوند؟
بله، حتی همسر شهید میگوید: «روزهای بیآینه» کتاب من است. واقعاً همینطور است. یعنی من سراغ زنی رفتم تا بفهمم با چه انگیزهای ۱۸ سال انتظار را تحمل کرده است. ایده من برای کار داشتن سؤال و مسئله است و این برایم مسئله بود که یک زن چطور ۱۸ سال منتظر میماند. این دو نفر زن و شوهر بودند و به تبع آن حسین هم در کتاب شناخته میشود که این هم خواست من بود تا ما از نگاه منیژه، حسین را ببینیم. دیده شدن حسین فارغ از نگاه منیژه یک کار عمیق و زماندار میطلبد.
کتاب بیشتر بر جنبههای زندگی همسر شهید لشکری تمرکز دارد و کمتر به دوران اسارت او پرداخته شده است. آیا این انتخاب آگاهانه شما بوده تا روایت را از زاویهای زنانه و احساسی پیش ببرید، یا ترجیح دادید از بازگویی سختیها و خشونتهای دوران اسارت فاصله بگیرید؟
من به کسانی که در حوزه ادبیات پایداری کار میکنند میگویم حوزه کاریتان را بشناسید. حوزه کاری من ادبیات بازداشتگاهی است. ترجیحم این است جای نوشتن درباره یک رزمنده در خط مقدم درباره آدمی کار کنم که در اسارت است. درگیریهای روحی یک اسیر، همسر یا مادرش در چنین چالشهایی برایم خیلی جذابیت دارد و کنجکاویام را برمیانگیزد. خودم بسیار دوست دارم تا بدانم حسین لشکری در اسارت چه وضعیتی داشت و اگر زنده بود من حتماً سراغشان میرفتم تا بفهمم در این ۱۸ سال ایشان چه کرده که توانسته آن فضا را تحمل کند و دیوانه نشود. اینکه چرا در کتاب با وجود علاقهمندی من، از روزهای اسارت حسین حرفی زده نشده به خواست منیژه برمیگردد. وقتی حسین میخواهد درباره اسارت صحبت کند منیژه برنمیتابد و میگوید راجع به آن روزها و شرایطی که گذراندهای با من حرف نزن. این زن آنقدر در این سالها رنج کشیده که توان شنیدن صحبتهای شوهرش از اسارتش را ندارد. منیژه این را نمیخواهد و طبیعتاً وقتی او نمیخواهد هیچ خاطره نقل نمیشود. خاطراتی که حسین میگوید خیلی جسته و گریخته است و حاصل شنیدههای منیژه از صحبتهای حسین با دیگران است.
آیا خاطرات دوران اسارت شهید لشکری در جایی ثبت و روایت شده، یا همچنان مانند حلقهای مفقوده باقی مانده است؟
عقیدتی- سیاسی ارتش کتابی منتشر کرده که حاوی یکسری یادداشتهای حسین لشکری است. برایم خیلی عجیب است که یک نظامی چنین قلمی شیوا و روانی در انتقال شرایط و بحرانهای روحیاش در مدت اسارت دارد. آن هم به نظر چیزی نیست که به عمق شرایط این آدم در ۱۸ سالی که گذرانده پی ببریم. این کتاب غنیمت خوبی برای کسانی است که میخواهند درباره حسین لشکری کار کنند و میتوان جزئیات زیادی را از آن بیرون کشید.
این توصیفات کاملاً آگاهانه بود و مجبور شدم جلسات مختلفی با خانم لشکری داشته باشم. حتی او پس از نگارش کتاب گفت که این فصل حذف شود ولی من با هدف نشان دادن سبک زندگی آن روزهای مردم این بخش را آوردم. من خیلی با ایشان صحبت کردم و اصلاً راضی به انتشار این بخش نبود. من در کلاسهای تاریخ شفاهی میگویم اینکه شما خاطرات کودکی راوی را میگیرید باید بدانید چرا دارید اینها را میگیرید. من اگر دهه ۴۰ و ۵۰ را کنکاش میکنم میخواهم بگویم جامعه آن زمان چه بوده و خیلی چیزهایی که الان ضدارزش شده آن زمان ارزش بوده است. هر کسی که کتاب را خوانده فصل اول را نقطه اوج کتاب دانسته که چقدر شاد است و زندگی در آن جریان دارد. تجربیات ۱۸ سال نویسندگی من در «روزهای بیآینه» جمع شد و به کمکم آمد. در خاطرهنگاری باید به موجزنویسی رو بیاوریم. «روزهای بیآینه» ۵۰ ساعت مصاحبه است که در ۱۵۰ صفحه منتشر شده است. این بیشتر به کنکاش، چالش و جستوجو در راوی برمیگردد. ما در خاطره باید به این نقطه برسیم که از روایت جزئیات غیرضروری پرهیز کنیم و خودم هم در گذشته این جزئینگری را در کارهایم داشتم. تجربیات قبلی در «روزهای بیآینه» به کمکم آمد تا به ایجاز برسم.
من خیلی این موضوع را احساسی نمیکنم، شاید این بحث عاطفی ۴۰ درصد ماجرا باشد. بخش اعظم کار به حوصله شخص و اینکه مدام این آدم را در ذهنتان مرور کنید و خودتان را جای او قرار دهید، برمیگردد. در موارد زیادی از کتاب من خودم را جای منیژه قرار میدادم. ما باید به این سمت برویم که راوی شاید نتواند همه چیز را روایت کند یا زبانش الکن باشد و باید خودمان را جای راوی قرار دهیم. روز عاشورا که اسرا در حال بازگشت به میهن بودند و او پاهایش را برهنه میکند و به دل جمعیت میزند، من دو ماه سر این موضوع معلق ماندم و از راوی خواستم تا آن شرایط را دوباره بازگو کند. باید یک زندگی با راوی داشته باشید. من بین خودم و منیژه لشکری خیلی تفاوتهای عمیق فکری و عقیدتی میبینم ولی با وجود این وقتی کنکاش و ۵۰ ساعت مصاحبه اتفاق میافتاد من میتوانم خودم را جای او قرار دهم و از زبان او بنویسم و بعد او بخواند و بگوید این دقیقاً درگیری ذهنم با خودم است و چیزی است که شاید خودش نمیتوانسته بیان کند.
این از همان تجربه زیسته با راوی میآید. در جلسات اولی که با خانم لشکری صحبت میکردم بیشتر نگران قضاوت من بود. دستش دائم به روسریاش بود و من میفهمیدم این زن از این موضوع نگران است و به همین خاطر هیچ وقت نتوانسته حرفهایش را راحت بزند. وقتی شما نه با کلام بلکه در عمل و رفتار به راویتان میگویید پوشش مسئله من نیست و من دنبال چیز دیگری در وجود تو هستم و اعتماد اتفاق میافتد، او خیلی راحت حرفهایش را میزند. منیژه با اینکه مانتویی است ولی واقعاً چادر را دوست دارد و این در بخشهایی از کتاب میآید. منیژه خیلی با چادر عجین نبوده و به رغم اینکه خانواده دینداری داشته چادر خیلی برایش تعیینکننده نبوده و، چون در وجودش نهادینه نیست در طول کتاب چالش او با حجاب چادر وجود دارد. جرائتی که به راوی میدهید و نگاه قضاوتگرایانهای که از او دور میکنید باعث میشود تا او خیلی صادقانه راجع به دغدغههایش صحبت کند.
ما یک حسین لشکری داریم که ۱۸ سال در اسارت بوده و در مقابل، همسرش نیز تمام این سالها در انتظار او به سر برده است. از نظر شما کدام یک از این شرایط دشوارتر بوده و چرا؟
به نظرم به حسین لشکری خیلی بیشتر سخت گذشته است. چه زمانی که در اسارت بود و چه زمانی که آزاد شد. آدمی که حافظ قرآن میشود و آن سلوک را طی کرده و خیلی مواقع فقط سکوت میکند شرایط خیلی برایش سختتر میشود. شاید الان کسانی که کتاب را میخوانند بگویند منیژه خیلی بیشتر از حسین رنج کشیده ولی از منظر من حسین لشکری خیلی مظلوم است و بیشتر رنج کشیده. حسین در یادداشتهایش نوشته من کنار خانواده و مردمی که دوستم دارند، هستم ولی رنج زندگیام این است که پسرم جای بابا به من حسین میگوید. وقتی شهید لشکری پس از ۱۸ سال به کشور برمیگردد نه جنس مردم با حسین همراهی دارد و نه خودش از جنس مردم زمانهاش است. حسین از این موضوع خیلی رنج کشید و به نظرم همین شش سال هم خیلی دوام میآورد. ایشان ۱۸ سال اسارت را دوام میآورد ولی شش سال بعد از آزادیاش را طاقت نمیآورد. به خاطر شوکهایی که به او وارد میشود و به خاطر درونریزیهایی که دارد این آدم نمیتواند درباره چیزی که در وجودش میگذرد راحت صحبت کند. حسین لشکری خیلی انسان پیچیده و عجیبی است و، چون دیگر در بین ما نیست شاید نتوان زوایای وجودیاش را باز کرد.
آیا میتوان گفت رنجهای حسین لشکری با شهادت پایان مییابد، اما همسرش همچنان بار سنگین زندگی و داغ از دست دادن عزیزش را به دوش میکشد؟
کاملاً درست است. حسین در اسارت به تمام آرمانهایش میرسد و دستش پر است. اگر او تمام مشکلات را بر خودش هموار میکند به خاطر آرمانهایش است ولی منیژه جای این موضوع در زندگیاش خالی است و از این جهت شاید بسیاری میگویند منیژه رنج بیشتری کشیده است. حسین لشکری در اسارت هم هدف داشته و این هدفمندی عمق وجودتان را آرام میکند. آرامش حسین را منیژه ندارد. حسین در یادداشتهایش مینویسد هنگامی که پس از هفت سال من را دوباره خواستند و گفتند به تو تابعیت فلان کشور را میدهیم و همسر و بچهات را پیش خودت میآوریم و بیا و این مصاحبه تلویزیونی را انجام بده، ادامه میدهد که من از افسر عراقی پرسیدم: اگر یک سرباز عراقی چنین کاری را انجام دهد شما اسم او را چه میگذارید؟ و افسر عراقی با صراحت جواب داد: به او خائن میگوییم. من هم گفتم: پس چرا میخواهید از من یک خائن بسازید. شهید لشکری آدمی است که آگاهی دارد و میداند چه کار میکند و سربلند بیرون میآید، اما این موضوع برای منیژه خیلی پیچیده است.
از نگاه زنانه خودتان، آیا میتوانید درد و رنجهایی که خانم لشکری در طول سالها تحمل کرده را درک کنید و به تصویر بکشید؟
به نظرتان چرا من اسم کتاب را «روزهای بیآینه» گذاشتم؟ یک بار علی، پسر شهید از خانم لشکری همین سؤال را پرسید. به نظرم هر زن و مردی آینه هم هستند و وقتی حسین نیست دیگر کسی خانم لشکری را نمیبیند. منیژه به سوگ زنانگی و جوانیاش مینشیند و حتی دیگر خودش را در آینه نگاه نمیکند. جوانی او در حال از دست رفتن است و هیچ خبری از همسرش ندارد و اینها بحرانهای پیچیدهای است که یک زن با روحیات زنانه کاملاً منیژه را درک میکند. برای یک زن خیلی سخت است که شوهرش در ۲۰ سالگی برود و در ۴۰ سالگی برگردد. این خیلی موضوع پیچیدهای است که تصورش هم خیلی سخت است. خانم لشکری میگوید الان که حسین رفته و خیلی از آدمهای دور و برم را مقایسه میکنم میبینم آن آرمانگرایی، حسین را بزرگ کرد. این موضوع خیلی برای منیژه قابل پرستش است و حسین را در چشمش بزرگ میکند.
انتهای پیام/