مادر جبههها که بود؟
جنگ ایران و عراق هرچند نابرابرانه و ناعادلانه آغاز شد اما اتحاد و ایمان و توکل هممیهنان عزیزمان، فرجام نیکی را برای آن رقم زد و نامی نیکتر برای این دوران برگزید:« دفاع مقدس!»
دفاعی که با دست به دست هم دادن پیر و جوان، زن و مرد، کوچک و بزرگ، فقیر و غنی همراه شد و نام ایران و ایرانی را در جهان خوش درخشاند.
باری دیگر گلف در کنار شماست و در این گزارش قصد دارد از بانویی بگوید که در طول جنگ تحمیلی علیرغم جنسیتش، مردانه پای کشور ایستاد، دوشادوش مردان جنگید، در دفاع از کشور، لحظهای از پا ننشست و از هیچ کمکی دریغ ننمود.
مادر جبههها
نامش زهرا محمودی بود و متولد سال 1300. همسرش چندین سال پیش از تجاوز عراق بر ایران دیده از جهان فروبسته بود و فرزندانش از آب و گل درآمده بودند، اما در زمان جنگ تعصب و حب وطن سبب شد که خودش را در دفاع از مرزهای اسلامی موظف بداند و راهی جبهههای غرب و جنوب شود.
این زن قهرمان از ابتدا تا انتهای جنگ، تمامی مناطق جنگی اعم از مریوان، بانه، سومار، سقز، پیرانشهر، سردشت، آبادان و ارومیه را برای مساعدت رساندن به رزمندگان زیر پا میگذاشت تا کمکهای مردمی را به خط مقدم برساند و برای سربازان، رزمندگان و مجروجان، مادری و پرستاری به عمل بیاورد.
مهر و محبتش منجر بر این گشت همه او را با لقب «مادر جبههها» بشناسند. ایشان اولین بانویی بود که پس از آزاد گشتن خرمشهر، شجاعانه وارد این شهر شد. شجاعتش زبانزد عام و خاص بود و حتی به گوش صدام هم رسیده بود، چنانکه برای سرش جایزه گذاشته بود.
مرحوم خانم محمودی درگفت و گویی اظهار داشت از آغاز تا پایان جنگ را در جبهههای غرب و جنوب و شهرهای خوزستان سپری کرد، از روزهایی میگفت که تا کمر در برف فرو میرفت و از مواقعی که هنگام گذر از مناطق مینگذاری شده دچار مشکل میشد.
وظیفۀ اصلی او در جبهه توزیع مایحتاج رزمندگان بود اما او هرکاری از دستش برمی آمد انجام میداد. وی در آن زمان به همراه چندنفر دیگر، در تهران لوازمی را مهیا میکردند و به جبهه میفرستادند اما پس از مدتی متوجه شدند این لوازم مدتی طول میکشد تا به دست رزمندگان برسد و حتی گاهی پیش آمده بود که چند وقت در انبار بمانند. از این رو تصمیم گرفتند خودشان وسایل را به دست سربازان اسلام برسانند، حتی در خط مقدم!
خانم محمودی و دوستان وقتی به منطقه میرفتند و میدیدند رزمندهها به کالای خاصی احتیاج دارند که همراه آنها نیست، به نزدیکترین شهر برمیگشتند، آن وسایل را تهیه می کردند و به دست سربازان میرساندند. برای نمونه هنگامیکه دشمن در عملیات کربلای 7 بسیاری از منبعهای آب را زده بود، آنها خودشان را به کرمانشاه رساندند و منبع آب تهیه کردند و برایشان بردند. رزمندگان از اینکه این بانوان دلسوز و پرمهر برایشان لوازم میبردند بسیار خوشحال میشدند و اظهار محبّت میکردند.
در جبهه محمّدیه یک بار با رزمندگان دور هم نشسته و غذا می خوردند. ناگهان یکی از رزمندهها کاغذی را از جیبش بیرون آورد و پاره پاره کرد. وقتی خانم محمودی علتش را پرسید، سرباز گفت:« شش ماه است مادرم را ندیدهام. دیروز خیلی احساس دلتنگی کردم و برایش نامه نوشتم. اما امروز که شما را دیدم حس کردم مادرم به جبهه آمده و نامه را پاره کردم.»
از آن پس بچه های رزمنده او را «مادرجبهه» صدا میکردند!
امضایی به رنگ خون
ایشان در مصاحبهای، خاطرهای را از وصیت یک شهید روایت نمود که به شدت غمناک و تأثیرگذار است. در متن ذیل این خاطره را از زبان خود ایشان نقل گشته است:
«من خرمشهر که بودم، برگشتم اومدم بیمارستان جندی شاپور اهواز، علی آقامونم (پسرم) بود، هنوز شهید نشده بود، با هم بودیم، اومد ما دیدیم که یک عده رو بردن تو که عمل کنند، یک عده توی حیاط روی برانکارد هستند، بعد که من رفتم جلو دیدم به جوونه روی برانکارد… مثل قرص ماه بود … الهی بمیرم… دیدم روی شکمش بلنده… پارچه سفید کشیدن.
به علی گفتم: علی جون پارچه رو بزن بالا ببینیم چیه این، بعد که زدیم دیدیم ترکش تو شکمشه و رودههاش درب و داغونه ولی داره حرف میزنه! دستش هم از آرنج تیر خورده و رگها مونده دو سه تا رگ مونده یعنی آویزون بود… خیلی دلداری دادم بهش، خیلی صحبت کردم باهاش بعد گفتم: پسرم! آخه شما اینجوری… پیغامی داری من به مردم بگم؟
گفت: آره… من مال مدرسۀ دم مجلس بودم ولی الان اومدم اینجا برای اسلام… من فقط برای حجاب زنها اومدم… فقط برای حجاب زنها اومدم.. والا نیومدم به مادرم بگن آخی بمیرم بچهش شهید شده…نه! من فقط و فقط برای حجاب زنها اومدم … فقط برای ناموس اومدم، برای مملکتم اومدم… عصبانی و ناراحت بود
گفتم: پسرم شما اینارو میگی بذار بنویسیم که من برم به مردم بگم باور کنند.
علی آقای ما کاغذ رو نگهداشت، این با دست سالمش نوشت خدا شاهده به ارواح خاک علی، رودههاش درب و داغون بود اصلا من نمیدونم این چه معجزهای بود که حرف میزد! بعد که با این دستش نوشت گفتم خب بهتره امضاش هم بکنی… گفت چشم… دست سالمش رو زد روی خون اینجاش (محل جراحتش)… کاغذش هم دارم.. زد روی کاغذ.. گفت امضا از این بالاتر میخواهی؟! …ولی روز قیامت جلوتو میگیرم اگر هرجا میری نگی این رو، باید بگی که خانمها و دخترها حجابشون رو رعایت کنند؛ روز قیامت وایمیستم جلوشون رو میگیرم. همۀ ما (شهدا) جلوشون رو میگیریم. ما برای اسلام اومدیم… برای حجاب خانمها اومدیم…»
دوست ندارم گریهام را منافقین ببیندند و خوشحال شوند
تقویم ماه پایانی سال 1366 را به نمایش گذاشته بود. رزمندهها در ارتفاعات ماووت مستقر بودند. بعد از درگیری روز گذشته از تشنگی بیطاقت و بیتاب شده بودند. علی اقبالی( فرزند مرحوم زهرا محمودی) ظرفی را برداشت و برای آب آوردن ار رودخانه از کوه پایین آمد. حین بازگشت به نیمههای راه نرسیده بود که هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران کردند و علی و چند تن از رزمندگان را به شهادت رساندند.
وی در لحظۀ آخر به فرماندهاش گفته بود: «به مادرم بگویید پاسداری از راه امام(ره) را فراموش نکند.» روزهای اول نوروز سال1367 که پیکرش را آوردند مادرش نه گریه میکرد و نه حرفی زد. با اقتدار به تماشا ایستاده بود. میگفت: «دوست ندارم گریهام را منافقین ببیندند و خوشحال شوند.» از شهید علی اقبالی سه فرزند به یادگار مانده است. حسین، محمد و محسن که امروز جامعه بر آنها و امثالشان مفتخر است.
لحظۀ رهایی
سرانجام این شیرزن غیور و وطن دوست در نهایت تأثر و تأسف در بامداد روز پنجشنبه در تاریخ 1387/08/09 پس از سالها مادری، نه فقط برای فرزندان خود، بلکه برای بیشتر حاضران در جبهه، دنیای مادی را رها کرد و همچون پسر شهیدش به ابدیت پیوست.
انتهای پیام/