جوارحی که عاشق بود…
آن روز که همسرش گفت «تو بالاخره از طریق همین چشمهایت شهید میشوی»… نوری در دل محمد ابراهیم روشن شد…
همسر یک رزمنده وقتی حرف از شهادت شوهرش بزند ولو به شوخی… یعنی با ترسهایش رو به رو شده و به خودش قبولانده که باید مثل مردش محکم بایستد و دل را به ساحل توکل الهی ببرد و این یعنی قدمهای محمد ابراهیمها پر صلابتتر …
راست میگفت چشمهای محمد ابراهیم فرق داشت… گوش و سَرش نیز… و حتی قلبش… این چشمها به خود دوران پهلوی را دیده بود، این گوشها به خود تهدید ساواک شنیده بود این قلب، برای وقوع انقلاب و دیدن امام خمینی یک لحظه از تپیدن و شور و شوق باز نمیایستاد… محمد ابراهیم سرش درد میکرد برای مبارزه با حکومت پهلوی…
و حالا گلف به مناسبت ۱۷ اسفند سالگرد شهادت شهید محمد ابراهیم همت قصد دارد تا درباره اعضا و جوارح شهیدی سخن بگوید که عاشق بود. برای آشنایی بیشتر با زندگینامه این شهید بزرگوار میتوانید روی عبارت همت کلیک کنید.
محمد ابراهیم با همه عشقش به معلمی که پیشۀ انبیاء بود، بعد از انقلاب با رفقای اصفهانیاش، سپاه شهررضا را تشکیل میدهد، اصفهان نصف جهان چه اعجوبههایی که به خود ندیده و چه جوانهای عاشقی که در خود نپروریده… جوانهایی که دائما در حال انتخاب بودند، انتخاب بین خودِ خود یا خودِ خدا…
شاید اگر ما گرفتار چنین جنگی به غایت تحمیلی نمی شدیم، حالا حالاها چنین ظرفیتهایی را نمییافتیم. علیبنابیطالب علیهالسلام جایی در نهجالبلاغه در توصیف بعضی از بندگان خالص خدا فرموده «…فِی الْأَرْضِ مَجْهُولُونَ وَ فِی السَّمَاءِ مَعْرُوفُونَ» گمنامان زمین و شهره آسمانها…
الگوهایی که با گذشت سالیان دراز از شهادتشان، همچنان مسیرِ آنها، نزدیکترین راه به ” الله” است…
محمد ابراهیم بیقرار و عاشق امام خمینی حالا به عنوان سربازی دلداده و مطیع، به دستور ولیامرش وارد جبهههای نبرد حق علیه باطل میشود و در هر عملیات چهرهای تازه از دلاوری و ذکاوت از خود نشان میدهد، و اینجاست که لقب فرماندهی لشکر ۲۷ محمد رسول الله برازنده مرد آهنینی چون او میگردد.
از کدام همت بگوییم، اعضا و جوارحی که از ترس خدا به رعشه میافتاد یا اشکهایی که از آن دو چشم عاشقکش به هنگام مناجات سرازیر میگشت؟ از کدام همت بگوییم، از همتی که کلماتش از منطق قرآن برخاسته بود و جهانبینیاش دوست و دشمن را به تحسین وا میداشت؟
از آن رقیق القلبی بگوییم که در فراق دوستان و رزمندگانش بیتاب بود یا از آن مرد میدانی که لحظهای از مقاومت دست برنداشت و برادرانش را به مسیر « فاستقم کما أمرت» فرا میخواند؟
از کدام همت بگوییم؟
همت را باید از زبان خود همت شناخت… او چند روز پیش از عملیات والفجر مقدماتی در جمع یگانهای خود میگوید:
«ما هیچ چارهای نداریم، مگر آنکه در راه خدا بجنگیم فی سبیل الله! نه به خاطر پول، نه ثروت، نه زن و بچه، نه شهوت، نه هوای نفس، نه مکنت، نه قدرت، نه جاه، نه مقام، نه ریاست… هیچی! ما فقط باید در راه خدا بجنگیم و از خودمان مایه بگذاریم. و سخن جالبی که در اولِ جنگ گفته شد، همان فرمودهی امام عزیز است که گفت: ما در این جنگ، چون حسین (ع) وارد شدهایم و چون حسین، باید به شهادت برسیم.»
محمد ابراهیم هرچند که عاشق خانواده، همسر و تنها پسرش بود… اما هر بار که از خانه به جبهه میرفت همانجا میان رملهای خضاب شده به خون رفیقانش، گوشهای از تعلقاتش را دفن میکرد… همت دیگر همهاش خدا شده بود
همرزمانش چنین گواهی میدهند، وقتی از او میخواستند که برایشان یادگاری بنویسد اینطور شروع میکرد:
«من کان لله کان الله له » هرکس با خدا باشه خدا با اوست…
و چه زیبا گفت شهید آوینی:
«انسان اگر بتواند خود را در خدا فانی سازد نورالانوار طلعت شمس حق از او نیز منجلی خواهد شد و عزت و عظمتی خواهد یافت بینهایت.»
اگر نبود چنین ایمان و شجاعتی در میان فرماندهان، اگر نبود همتها و باقریها و خرازیها و زینالدینها و باکریها… آن روزهای نشدنی و سخت جنگ، چطور با چنین حماسۀ پیروزی در میآمیخت و کی میتوانستیم مثل امروز، ثمرۀ شیرین و غرور آفرین ۸ سال مقاومت و ایستادگی را بچشیم؟
اسفند ۶۲ فرا رسید، محمد ابراهیم گرچه با طرح عملیات خیبر مخالف بود اما چون از مافوق خودش دستور داشت به رسم ولایت پذیری، برای اجرای آن شب و روز نمیشناخت… روز سوم عملیات بود، پنج روز بیخوابی و تحمل فشار ممتد او را داشت از نفس میانداخت؛ سر نماز است که ازهوش میرود…
اما او که فرصت برای استراحت نداشت همان روز خودش را سرپا میکند و از بهداری بیرون میزند. عمليات گره خورده بود …فشار مىآوردند خط طلاييه شكستهشود! زير آتش ميگهايى که جزيره را شخممیزدند كسىنمانده بود خبر بياورد. همت به چیزی که میگفت اعتقاد داشت برای همین هیچ وقت راه را گم نکرد:
«هر موقع در مناطق جنگی راه رو گم کردید، نگاه کنید آتش دشمن کدام سمت را میکوبد همان جبهه خودی است».
خودش رفت خبر بیاورد. و از “سه راهى مرگ” عبور كرد..! قبل رفتن فقط گفت : «مثل اينكه خدا ما رو طلبيده».
راست میگفت وقت دیدار رسیده بود.
هفده اسفند ۶۲ وسطِ جزیره مجنون در سهراهی مرگ،همچون ارباب بیکفنش حسین، پیکرش بیسر بر خاک افتاد و آن جوارح عاشق و بیقرار برای همیشه آرام گرفت.
به قول شهید آوینی که میگفت: «من هرگز اجازه نمیدهم که صدای حاج همت در درونم گم شود. این سردار خیبر، قلعه قلب مرا نیز فتح کرده است.»
من هنوز صدای همت را میشنوم که با همان جوارح عاشق با همان کلمات برخواسته از وجدان بیدار و با همان نگاه نافذ و چشمان با بصیرتش میگوید :
«مبادا ضعف برخی مسئولان، شما را ضعیف کند. مبادا دنیا زدگی برخی مدیران، شما را از هواداری انقلاب دور کند.
ما رزمندگان تا آخرین نفس پای انقلاب بودیم ،شما چطور؟»
انتهای پیام/