عباسی دیگر در کربلایی دیگر! خاطره‌‌ای از شهید عباس کریمی

تصویر کتاب قصه فرماندهان درباره شهید عباس کریمی
در گزارش توسط مینا مقدم 0

گلف( پایگاه منتظران شهادت): وقتی می‌خواهیم از سرزمینی بهتر بدانیم، باید قصۀ زندگی آدم‌هایش را بخوانیم. اگرچه می‌دانیم ورق، ورق تاریخ، شرح حماسه‌های مردم این سرزمین است. فرماندهانی که نه مدالی به سینه داشتند و نه حرف‌های عجیب و غریب می‌زدند. باور کردنی نیست که گاه تا آخرین لحظاتِ زندگی، برای عده‌ای، ناشناس باقی می‌مانند.

خاطره ای از شهید عباس کریمی

شرح خاطره‌‌ای از شهید عباس کریمی فرماندۀ شجاع و پارسا در دوران کودکی‌اش، شاید کمی مارا با او آشنا کند و درس جدیدی را به ما ببخشد. این خاطره برگرفته از کتاب قصۀ فرماندهان به قلم جناب آقای اصغر فکور است:

مرد کنار ضریح زانو زد و اشک از چشمانش سرازیر شد. اول سفارش دیگران را به حضرت گفت؛ آن وقت آرزوی خودش و همسرش:« یا حضرت عباس(علیه السلام)! نگذار این یکی هم مثل بچه‌های قبلی بمیرد.»

دوباره بغض راه گلویش را بست. درهمان حال، سرش را به ضریح گذاشت و ناله کرد:«آقاجان! از راه دور آمده‌ام که مرادم را بدهی، نگذار دست خالی به وطنم برگردم.» بعد نخ سبز رنگی را که همسرش داده بود به ضریح گره زد و نیت کرد:« یا حضرت عباس، دخیلم! اگر بچه‌ام پسر بود اسمش را به نام مبارک خودت، عباس می‌گذارم.»

حالا ماه‌ها از سفرش به کربلا می‌گذشت. خانه شلوغ بود. زن‌ها می‌رفتند و می‌آمدند مرد نگران بود. یکی از اقوام به پشت‌بام رفته بود و صدای اذانش به گوش می‌رسید. مرد دست‌هایش را گرفت و رو به آسمان دعا کرد. ناگهان، صدایی به گوشش رسید« مبارک باشد، بچه سالم است.»

مرد با خوشحالی از جا بلند شد و مژدگانی داد. اصلا یادش رفت بپرسد پسر است یا دختر؟ وقتی اتاق خلوت شد، رفت تا بچه را ببیند. همسرش تا چشمش به او افتاد گفت:« عباس، اسمش را می‌گذاریم عباس.» مرد بغض کرد. یادش نمی‌آمد موضوع نامگذاری را با همسرش درمیان گذاشته باشد. چند قطره اشک از چشمش چکید و زیرلب گفت:« عباس اسم خوبی است، خودش مرادمان را داد.»

نامش را عباس نهادند. عباس کریمی! که همانند سقای دشت کربلا، ابالفضل العباس(ع)، در معرکۀ نبرد بین حق و باطل حاضر شد و حماسه آفرید.

از همان دوران کودکی اهل معاشرت و رفاقت بود. زمانی‌که کلاس پنجم بود، یحیی که تازه در مدرسه ثبت نام کرده بود، قدش کمی بلندتر بود از همین رو یک صف جلوتر از عباس ایستاده بود. مدیر مدرسه بالای پله‌ها به این طرف و آن طرف می‌رفت و سرش را تکان می‌داد. در همان موقع بود که عباس یادش افتاد ناخن‎هایش بلند است. اما وقتی به کُت مندرس یحیی نگاه می‌کرد، دید که او هم یقۀ سفید ندارد. کلاس اولی‌ها همه رفتند. کلاس پنجمی‌ها باید آخر از همه می‌رفتند. این قانون مدرسه بود. معاون با خط ‌کش به کف دست خودش می‌زد و گاهی پسِ گردنی را می‌گرفت و جلو دفتر را نشان می‌داد.

عباس خیالش راحت بود اما با این اوضاع فهمید معاون مدرسه از ناخن‌های بلندش چشم‌پوشی نمی‌کند:« تو که بی‌انضباط نبودی کریمی، برو جلو دفتر.»

جلوی دفتر شلوغ بود. کلاس اولی‌ها مثل ابر بهار اشک می‌ریختند. عباس با دیدن یحیی به طرفش رفت و یک جایی کنارش پیدا کرد. یحیی لبخند زد. عباس ناخن‌های بلندش را نشان داد و شانه بالا انداخت.

معاون مدرسه با ابروهای گره کرده از ته سالن به طرف آن‌ها آمد. بعضی از کلاس اولی‌ها چنان ترسیده بودند که فریادشان گوش فلک را کر می‌کرد. معاون، آن‌ها را به توپ و تشر بست و گفت:« زود باشید بروید سرکلاس، فردا هم نبینم که یقه نزده باشیدها.» بعد آن‌هارا که گیج و منگ  بودند به بابای مدرسه سپرد تا کلاس‌‌ها را نشانشان بدهد.

« به نظرت چند ضربه می‌زنه؟»

عباس چشم از بچه‌ها برداشت و در جواب یحیی گفت:« آنقدر می‌زند تا کف دست‌مان سرخ بشود.»

معاون از اول صف شروع کرد؛ به هرکس که می‌رسید چیزی می‌پرسید و بعد می‌گفت:« دست‌ها بالاتر، بالاتر!»

با صدای خط‌کش که به کف دست‌ها می‌خورد، صدای آخ و اوخ در سالن می‌پیچید. عباس به یحیی نگاه کرد. چهرۀ او آرام بود. انگار آمده بود تا جایزۀ شاگرد ممتازی مدرسه را بگیرد. عباس پرسید:« نمی‌ترسی؟»

دوباره لبخند روی لب‌های یحیی نشست. عباس فکر کرد بیشتر از همه دلش برای او می‌سوزد. مظلومیت صورت او، دلش را پر از غم می‌کرد.

(معاون گفت) «از تو بعید است کریمی! خوشم نیامد، این بیل است یا ناخن؟ دستت را بگیر بالا».

عباس یک دستش را بالا آورد. معاون خط‌ کش را بالا گرفت و ناگهان چشمش به یحیی افتاد. «تازه به این مدرسه آمدی؟ درست است؟»

یحیی زیر لب جواب داد:« بله». جرم یحیی هم مشخص بود و پرس و جو لازم نبود. « حالا کف دستت را بالا بگیر تا یادت بماند انضباط !»

عباس نگذاشت حرف معاون تمام بشود. و به‌سرعت یک دستش را زیر ضربه خط کش گرفت:« آقا مارا یادتان رفت. نوبت من بود.»

معاون این‌ بار اخم‌آلود گفت« این بازی‌ها چیه؟ مگه اینجا صف نونوایی است؟» وقتی یحیی دو دستش را جلو داد، معاون خط کش را پایین آورد. عباس گفت:« آقا اگر می‌شود، جای این آقا پسر هم به من خط کش بزنید.»

معاون خیره نگاه کرد. عباس دید صورت او مهربانتر شده است. مثل روزهای وسط سال. وقتی لبخند اورا دید گفت:« مطمعن باشید دفعۀ آخر است.»

معاون بقیه را هم بخشید و خط کش را به کف دست خودش زد و آرام دور شد.

انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *