گفتگو با برادر شهید محمد خابوری
گلف (پایگاه منتظران شهادت) به نقل از سایت معاونت دانشجویی و فرهنگی سمنان، مروری بر گفتگوی خواندنی با حسین خابوری (برادر شهید محمد خابوری)، داشته است که در ادامه به بخشهایی از این گفتوگو میپردازیم:
لطفا خودتان را معرفی کنید.
بنده حسین، برادر شهید بزرگوارمان محمد خابوری.
برایمان خاطرهای از شهید روایت بفرمایید.
خاطره شهید زیاد است چون من زیاد در منزل آنها بودم زیاد رفت و آمد داشتم خود خانواده ام میدانند که همش میآمدم به داداشهایم سرکشی میکردم . اینقدر میدانم که این داداشم شبها تا ساعت 9 شب 10 شب برای مخارج زندگی خودش کار میکرد. شب حتی نماز شبش نمیگذاشت ترک بشه حتی شب میخوابید بعد بلند میشد دوباره نمازش را میخواند.
شما میدانید شهید به چه علت ترک تحصیل کردند؟
به نقل از آقا چند بار صحبت بود. گفت ایشان را فرستادم برای تحصیل مدرسهای به نام مدرسه نصیری که الان به شهید ملا کاظمی معروف است.
اونجا سر کلاس درس خواندند بعد از سرکلاس، مخارج زندگی برایمان یک مقدار مشکل بود. داداشم ترک تحصیل کرد بعد از اینکه یک مدتی در سمنان بودند بعد در کارخانه ریسندگی استخدام شدند بعد از ریسندگی استادکار یکی از اقوام ما در تهران بود در یکی از شرکتهای اسانسور کار میکرد ایشان معرفی شد به اونجا چون اونجا کار میکردند در کلاس بعدش میتوانم بگویم بیکار با بیسوادی در آن رژیم گذشته مدرک خودش را گرفتند.
شهید خابوری، از چه سالی امام خمینی را شناختند و تا چه اندازه به ایشان علاقه نشان میدادند؟
اخوی با شهید بزرگوار ما خرداد ماه 53 که به اصطلاح عروسی کرده بودند بعد از ازدواجشان در آذرماه بودکه من رفته بودم تهران.
حدود 12 روز من منزلشان بودم یکروز دیدم یک کتابی هست، کلفت. دیدم جلدش خیلی کهنه است چه بسا که خود کتاب صفحاتش نو بوده ولی جلدش را کنده بود.
رساله امام را از سال 53 از همانجا متوجه شدم که اخوی ما با حضرت امام از همان سال از ایشان پیروی میکنند یعنی مقلد امام بودند که من خودم متوجه نمیشدم که روح الله خمینی این شخص کی هست از همان جا متوجه شدم که اخوی ما با حضرت امام آشنا هستند.
ایشان به چه کارهایی علاقه داشتند؟
اخوی ما خیلی کار دوست داشت باور کنید هر چی دلش میخواست انجام بدهد. الان خود سمنان استادکارها ما نمیدانستیم بعد از شهادتش متوجه شدیم الان استادکارهایی هستند که افسوسش میخورند یعنی افسوس کارش را میخورند هرکس میآید میگوید نمیدانم خدا بیامرزدش اخوی شما فلان بود اینکار کرد اونکار کرد.
در رشته برق بودند ودر رشته سیمکشی ساختمان فعالیت چشمگیری داشتند وکارشان خیلی خیلی قابل قبول مردم بود مردم از این لحاظ او را میشناختند.
لطفا بفرمایید شهید با چه گروهی و از چه منطقهای راهی جبهه شدند؟
ایشان بعداز ظهر بود ماخودمان از زیر قرآن ردش کردیم. اینجا به اتفاق پدرخانم اخوی ما رفتیم با مادر خانمش بعد با سپاهیان حضرت محمد در10/3/ بود که از سپاهیان حضرت محمد از سمنان حرکت کردند وخیلی هم شلوغ بود از میدان سعدی نزدیک سپاه پاسداران از آنجا عازم شدند به جبهه.
چه مدت در جبهه بودند و خدمت کردند؟
تا آنجایی که من شنیدم چون من یک مدتی در سمنان نبودم ، تهران بودم در آن مدت چهار بار شنیدم که رفته بودند جبهه. عملیات که در مهران صورت گرفته بود آنجا شرکت داشتند.
در جبهه به چه فعالیتی مشغول بودند؟
اخوی ما همیشه رزمی بودند هروقت میرفت رزمی میرفت. عرض کردم خدمت شما که همیشه در خانواده ما، سه تابرادر در جبهه بودند که ما پنج تا برادر بودیم.
آقام مریضی نفس تنگی داشت من مانده بودم با علی آقا. بیشتر اخوی ما عباس آقا و حسن آقا ومحمدآقا بودند بیشتر وقتی که من میدیدم اخوی ما محمد آقا وحسن آقا باهم میرفتند.
آیا قبل از شهادت مجروح هم شدند؟
عرض کنم تا آنجایی که من بیاد دارم زخمی نشده بود و به نقل از باجناق ایشان آقای فضل الله اختری، فردی امین و فداکار که ایشان هم جبهه بودند، ایشان نقل میکردند که در عملیات کربلای 4، ما شیمیایی شده بودیم و همین.
روحیه شهید هنگام عزیمت به جبهه چگونه بود و چه سفارشی به شما داشت؟
اخوی ماخیلی خوشحال بودند. بیشتر چون باحسن آقا درارتباط بودند، با آنها بیشتر سروکار داشتند.
چگونه خبر شهادتشان به گوش شما رسید؟ عکسالعملتان چه بود؟
ساعت 5/8 شب بود من منزل بودم تازه از سرکار آمده بودم. تازه خواهر کوچک من چایی آورده بود بعد از چایی غذا آورده بودند و هنوز شروع به شام خوردن نکرده بودم که اخوی ما عباس آقا زنگ زد.
آمد وارد خانه شد گفت حسین آقا کارت دارم. گفتم چکارداری گفت یکی از دوستانم ماشینش توجاده مانده بریم اون را برداریم بیاوریم .گفتم کجاست گفت نزدیک گرمسار است گفتم خیلی طول میکشد و اینها؟ گفت احتمال دارد که ماشین رابوکسل کنیم بیاوریم تا صبح احتمال دارد طول بکشد.
به اتفاق اخوی ما عباس آقا وحسن اقا سوار وانت شدیم بعد حرکت کردیم که اخوی ما عباس اقا، بعد از مقدمه چینی برگشتند اول چیز دیگری مطرح کردند بعد به من گفتند اخوی ما شهید شده.
دیگر برایم آنجا خیلی تاریک شد دیگر نفهمیدم کجاست. آن شب یادم است که ما آمدیم تا صبح اصلاً خانه هیچکس نرفتیم ما چهارتا برادر بودیم چهارتا برادر رفتیم خانه یکی از اخویمان علی اقا تا صبح آنجا بودیم فقط باهم صحبت می کردیم ببینیم مراسم تشیع جنازه اش را کی او را می آورند وشهید شده و..
بعد از شهادت برادرتان، در جامعه چه مسئولیتی را بر دوش خود احساس میکنید؟
بعد از شهادت اخوی ما همه مسئول هستیم فرق نمیکنه. حالا ما یک شهید دادیم کسانی که تمام خانواده شان شهید شدند کلاً بایستی راه آنها را ادامه بدهیم. فرق نمیکنه هرکسی می خواهد باشد هرکسی خواسته باشد در مقابل شهدا یا نظام جمهوری اسلامی، این درخت تنومند اسلام کسی حرف بزند جلوش بایستد.
در پایان، پیام شما برای مردم و مسئولان چیست؟
پیام که نداریم ولی ما این عزیزانی که رفتند در مدت 8 سال یا 10 سال دفاع مقدس جنگیدند، آنهایی که شهید شدند و آنهایی که یادگار ماندند برای اسلام، این جانبازان عزیز که رفتند جلوی گلوله های دژخیان صدام و ایستادند و این مملکت را به این وضع نگه داشتند، ما بایستی از آنها تشکرکنیم و تا جایی که میتوانیم به آنها کمک کنیم؛ از هرلحاظ دریغ نکنیم که مثلاً این جانباز است نگذاریم اجرش از بین بره زحمت کشیده حالادستش از دست داده یا مثلاً به هر طریقی مجروح شده خلاصه باید بهش رسیدگی کنیم بهش برسیم.
مردم بایستی برای آنها ارزش قائل بشوند وآنهایی که میتوانند به آنها کمک کنند تا جایی که توان دارند.
خیلی ممنون درخاتمه از مرکز اسناد انقلاب اسلامی تشکر میکنم که وقتشان را در اختیار ما گذاشته وشما هم انشاالله بتوانید در آینده تمام زحمات شهدای ما را به صورت نوار یا تصویر برای نسلهای آینده که بدانند که بعد از ستم شاهی تو این مملکت ما مردم به رهبری حضرت امام بلند شدند و نظام چندین ساله شاهنشاهی را واژگون کردند و درخت اسلام را دوباره قویتر کردند و بدانند چه جوری شده که بعد از 8 سال دفاع مقدس جنگ، این همه بدبختی تحریم اقتصادی میبینند که چه جوری شده که نظام جمهوری اسلامی سرپای خودش ایستاده خیلی ممنون تشکر میکنم خسته نباشی.
انتهای پیام/