گفتگو با حسن سلطانی، گوینده رادیو
گلف (پایگاه منتظران شهادت)، به نقل از خبرگزاری مشرق، به گفتگو با حسن سلطانی، گوینده رادیو و مجری صدا و سیما، با موضوع گویندگی رادیو و اخبار جنگ پرداخته است.
بخشی از این گفتگوی خواندنی را با هم مرور میکنیم:
شما چه زمانی گویندگی خبر در دوران جنگ را آغاز کردید؟
دقیقا از روز اول جنگ… روز سی و یک شهریورماه.
آن زمان کدام شهر بودید؟
من آن موقع اهواز بودم و در صدا و سیما یا همان رادیو و تلویزیون اتقلاب اسلامی ایران مشغول به کار شده بودم.
چه زمانی وارد صدا و سیما شدید؟
اردیبهشت سال 58 آزمون دادم و خرداد 58 رسما وارد اداره کل اطلاعات و اخبار مرکز همدان شدم. تا پایان سال 58 هم در مرکز همدان بودم؛ ولی از 15 فروردین 59 به خوزستان و مرکز رادیو و تلویزیون اهواز منتقل شدم.
در آن زمان چند سال داشتید؟
حول و حوش بیست.
چطور شد از غرب رفتید جنوب؟
دلیل اصلی رفتنم به اهواز، منتقل شدن مدیر مرکز همدان به مرکز خوزستان بود. مرحوم پیکری، مدتی از رفتنشان به مرکز صداوسیمای اهواز نگذشته بود که با من تماس گرفتند و گفتند اینجا گوینده کم داریم. شما حاضری بیایی اهواز؟ من از یک طرف علاقه عجیبی به ایشان داشتم و از طرف دیگر به این موضوع اعتقاد قلبی داشتم که اگر کسی از شهرش هجرت کند، امکان رشد او فراهمتر است، لذا پیشنهاد ایشان مبنی بر ادامه فعالیت در مرکز اهواز را یک فرصت خوب تلقی کرده، بار سفر بستم و رفتم.
به فعالیت در رسانه علاقه داشتید؟
جالب است بدانید که من در دوران نوجوانی و قبل از انقلاب یعنی دوران پهلوی به دلیل ماهیت رادیو و تلویزیون هیچ گاه تلویزیون نگاه نمیکردم. اما با پیروزی انقلاب اسلامی که هر کسی در یک عرصهای خودش را مامور به انجام وظایف انقلابی دانست، ما نیز خداوند توفیقمان داد که حوزه ماموریتیمان در عرصه رسانه باشد و آنجا خدمت کنیم. به قول شاعر؛ «منی که لفظ شراب از کتاب میشستم؛ زمانه کاتب دکان می فروشم کرد».
استعدادی برای گویندگی داشتید؟
بله؛ خیلی زیاد. من چون در بیشتر جلسات قرآن و مذهبی به همراه شهید مدنی بودم و معمولا با آن سن و سال کم، تریبون داشتم و صحبت میکردم، لذا سخن گفتن در جمع جز تعلقاتم بود و از آن استفاده هم میکردم. بنابراین به محض اینکه رادیو و تلویزیون اعلام کرد که به گوینده و گزارشگر و مجری نیاز دارد من رفتم و در آن فراخوان شرکت کردم و خوشبختانه قبول هم شدم.
پس کار گویندگی براتون اونقدرام سخت نبوده!
نه؛ اصلا و ابدا کار سختی نبود. اتفاقا جز و علایقم بود. انتخابی بوده که با یک علاقه و استعداد همراه شده است…دقیقا … اصلا شغل ما رسانهایها یک شغل سخت است و شغلی است که در فراز و فرودهای اجتماعی دچار مخاطرات فراوانی میشود. برای همین شدیدا نیاز به علاقه دارد و تا وقتی عشق نباشد، نمیشود سالهای متمادی در این حوزه خدمت کرد. در نتیجه عنصر اولیه و نیروی محرکه و آن چیزی که شما را راه میاندازد، عنصر عشق به رسانه است و عشق به کار در رسانه است که می تواند به شما کمک کند که به سرمنزل مقصود برسید.
ناراحت نبودید که دوران گویندگیتان با جنگ مقارن شده بود؟
نه. جنگ همه افراد در هر حوزهای را درگیر کرد به گونهای که هر کسی در هر حرفه و شغلی که بود، خودش را با شرایط جنگی و شرایطی که ناخواسته پیش آمده بود، تطبیق داد. آن موقع ماموریت اولیه این شد که همه کارها زمین گذاشته شود و هر کاری که به دفاع از کشور و تقویت رزمندگان کمک میکند، در اولویت انجام قرار گیرد. این موضوع برای ما در رسانه تعریف شد.
جنگ از کی و کجا برای شما آغاز شد؟
از همان روز اول مهرماه. حتی نوع لباس پوشیدنمان، نوع اداره رفتنمان، نوع ساعت کاریمان کاملا تغییر کرد. یعنی از روز اول مهر 1359 دقیقا لباسمان شد یک شلوار خاکی کتان، پیراهنمان شد یک پیراهن چهارجیب و بلند و گشاد و کفشمان هم شد یک کفش کتانی. از همه دنیا، تعلقات ما همین سه قلم بود و به هیچ چیزی دلبستگی نداشتیم و اهم و فی الاهم ما فقط در جنگ، در شهادت و کمک به دفاع و حضور در حلقه مجاهدان و مناطق نبرد خلاصه میشد.
اولین خبری که با سروع جنگ خواندید یادتان هست؟
اولین خبــــری که خوانــدم را به یـاد ندارم؛ ولی خاطرم هست که عصر روز 31 شهریور حول و حوش ساعت 16 بود و ما طبق برنامه هر روز قرار بود ساعت 17 اخبار استان را از رادیو اهواز بخوانیم. من آن موقع گوینده خبر رادیو اهواز بودم. نشسته بودیم در تحریریه خبر و با سردبیر مشغول بستن خبرها بودیم که ناگهان صداهای مهیبی که تا آن موقع نشنیده بودیم و برایمان آشنا نبود، به گوشمان رسید. به دنبال آن شیشههای مرکز هم شروع به تکان خوردن کرد و حتی چندتای از آنها شکست. همین صداها از مرکز شهر، فرودگاه و راهآهن نیز شنیده میشد و باوجود آنکه ما با انفجارها به خاطر مشکلات مرزی و خرابکاریهای خلق عرب زیاد آشنایی داشتیم؛ آن صداها اصلا برایمان آشنا نبود؛ بمباران هوایی را نه شنیده بودیم و نه دیده بودیم. بلافاصله با برخی استانها از جمله شیراز و تبریز و حتی تهران هم تماس گرفتیم که متوجه شدیم آن استانها نیز شرایط مشابهی مانند ما دارند. آنجا بود که مطمئن شدیم مورد تجاوز و هجمه دشمن بعثی قرار گرفته و بمباران شدهایم.
این خبر را چه ساعتی اعلام کردید؟
این اتفاق فقط در حد یک خبر کوتاه و ابتدایی از بمباران شهر اهواز در خبر ساعت 17 استان خوزستان اعلام شد. چون هنوز اینکه خبر شروع جنگ را به چه صورتی به مردم بگویند توسط شورای عالی دفاع مشخص نشده بود و سازماندهی اینکه خبرها به چه شکلی منتشر بشود با آن نهاد بود.
خبر آغاز جنگ دقیقا چه زمانی از رادیو و تلوزیون اعلام شد؟
همان شب در خبرهای شبکه یک و دو به صورت رسمی اعلام و حمله عراق به ایران رسانهای شد.
همه استانها رادیو داشتند؟
استانهای بزرگی مثل خوزستان، اصفهان، تهران و فارس و آذربایجان، خراسان و … که به دلیل وسعت و جمعیتشان جز مراکز درجه یک بودند، فرستندههای پرقدرت رادیویی داشته و هر روز یک بخش خبـــری مستقل در رادیـــو بـه آنهــا اختصاص مییافت.
فقط رادیو؟
اول رادیو بود؛ ولی بعدا تلویزیون هم راه افتاد.
از همان ابتدا، رادیو و تلوزیون با جنگ یکسو بود؟
ما از همان لحظه نخست شاید هم زودتر به دلیل اطلاعات و اخباری که از مناطق مرزی داشتیم، احتمال اتفاقاتی را در کشور میدادیم؛ ولی تحلیلمان حمله با این وسعت و اشغال نقاط زیادی از کشورمان نبود؛ ولی به ضرس قاطع میتوانم بگویم با اولین صدایی که از جنگ در کشور پیچید، نخستین مرکزی که بعد از یگانهای رزمی و زرهی به طور مستقیم وارد میدان شد و همه برنامههایش در خدمت جنگ و دفاع مقدس قرار گرفت، رادیو و تلویزیون بود.
از انتخاب مرکز اهواز برای کار، هیچوقت پشیمان نشدید؟
هیچ وقت، اتفاقا خیلی خوشحال هم بودم. من رفتن به اهواز را لطف خدا و یک قسمت مبارک میدانم. بهتر است اینطور بگویم که نقطه طلایی زندگی من همان دورانی است که در خوزستان و در مناطق عملیاتی، نفس به نفس شهدا و ایثارگران و رزمندگان سپری شد.
واقعا کار کردن در آن شرایط، آن هم در اهواز خوشحالی داشت؟!
ببینید، مردم ما با جنگ به چند شکل برخورد کردند. عدهای همان لحظه اول قافیه را باختند و به هر قیمتی بود کشور را ترک کردند. عده دیگر مدت زمانی صبوری کردند به امید تمام شدن جنگ؛ ولی وقتی دیدند قصه حالاحالاها تمامی ندارد، آنها هم کشور را ترک کردند و گروه سوم که اکثریت مردم بودند، تمام قامت ایستادند و تا آخرین لحظه جنگ دست از دفاع از کشورشان برنداشتند.
من هم اصالتا خوزستانی نبودم، ضمن اینکه کارمند رسمی هم نبودم و هیچ اصراری هم نبود که بمانم، اما کمربند همت را بستم، عزم را جزم کردم و تمام قامت و شبانه روز و با افتخار در خدمت دفاع مقدس ماندم تا لحظه ای که ماموریتم بود. کار به جایی رسیده بود که ما حتی با همکارانمان برای رفتن به مناطق عملیاتی و گرفتن گزارش دعوا میکردیم و با توجه به این کار نوبتی بود، گاهی تلاش میکردیم سر همدیگر کلاه بگذاریم و حاشا کنیم که دفعه قبل من نرفتم، در حالی که میخواستیم برویم داخل آتش، میخواستیم برویم جایی که معلوم نبود فردا برمیگردیم؛ اما برای رفتن و برنامه تهیه کردن و برای حضور در شب عملیات در منطقه عملیاتی سرودست میشکستیم. ای بسا با همدیگه مشاجره هم می کردیم که البته بسیار مشاجره شیرینی بود؛ اما هیچگاه قصد ترک منطقه و بازگشت به مناطق آرام را نکردیم و ماندیم.
شما گوینده خبر بودید، پس قصه رفتن به مناطق جنگی در شب عملیاتها چه بود؟
من در مرکز اهواز هم در تحریریه خبر بودم و کار نویسندگی و گویندگی خبر را انجام میدادم و هم کار گزارشگری در مناطق عملیاتی را. شبها هم در رادیو یک برنامه شامگاهی اجرا میکردم. پس به نوعی آچار فرانسه بودید!بله همین طور است. آن دوران محدودیت برایمان معنا نداشت، اینکه من برای گویندگی خبر آمدم، پس جز این کار نباید کار دیگری انجام دهم. اتفاقا آن زمان هر کسی هرکاری که از دستش برمیآمد و صلاحیت انجام آن را داشت، انجام میداد و از آن دریغ نمیکرد.
شما در چه عملیاتهایی شرکت داشتید؟
عملیاتهای بیت المقدس مقدماتی، آزادسازی هویزه، آزادسازی سوسنگرد در جنوب و البته برههای هم در غرب کشور برای گزارشگری رفتم.
با اشخاص مهمی هم در مناطق عملیاتی مصاحبه کردید؟
بله زیاد. مثلا در غرب و در اسلام آباد یادم است با شهید شیرودی صحبت کردم. چندین بار در سپاه اهواز با آقای شمخانی یا در هویزه با حسین علم الهدی مصاحبه کردم که این گفت وگو چند لحظه قبل از شهادت ایشان انجام شد.
کمی از گفتگویتان با شهید علم الهدی برایمان بگویید.
خاطرم هست 17 دی بود اگر اشتباه نکنم. 17 دی سال 59، هویزه بودیم و بچهها داشتند می رفتند خط، آخرین نقطهای که نیروهای خودمان آنجا بودند. من و حسین علم الهدی کنار یک پی ام پی نفربر ایستاده بودیم. از زمین و هوا گلوله میبارید، به شهید علمالهدی گفتم: «حسین کجا داری میری؟» گفت: «دارم میرم جلو. دانشجویان خط امام جلو هستند.» گفتم: «اما اون جلو هم آتش خودمان داره میریزه، هم آتش عراقیها.» با لبخند گفت: «خدا بزرگه. چیزی نیست. من رفتم.» خیلی جوان نازنین و خوشسخن و خوش بر و رویی بود. و او رفت و رفت و رفت…!
گزارشی در ذهنتان هست که بیشتر از همۀ کارهایتان به دلتان نشسته باشد و خاطرۀ خوبی را برایتان رقم زده باشد؟
همه مصاحبههایم برایم عزیز و مقدس هستند و به خودم اجازه نمیدهم که تفکیکشان کنم؛ اما یکی از به یادماندنیترین گزارشهایی که داشتم، در سوسنگرد گرفته شد. ماجرا از این قرار بود که یک بار رفته بودیم سوسنگرد. زمانی که مردم داشتن شهر را تخلیه میکردند. اتفاقا بچههای سپاه اصفهان هم آنجا بودند. از دور دیدم در یکی از خانهها سه چهارتا جوان سپاهی ایستادند و به یک پیرمرد و پیرزنی که دم در خانهشان ایستادهاند و به عربی با هم صحبت میکنند، زل زدهاند.
به ذهنم رسید که این میتواند یک موضوع خوبی برای گزارش باشد. به خانه نزدیک شدم، دیدم پسر همان خانواده با پدر و مادرش با زبان عربی در حال صحبت کردن است و از آنها میخواهد هرچه سریع تر اسباب و اثاثیهشان را جمع کنند و بروند اهواز، درحالی که پدر و مادر از این امر ممانعت میکردند و همین باعث شده بود که آن پسر خواستهاش را با التماس و گریه عنوان کند. پسر با دستش به در خانه که ازبس گلوله خورده بود، مثل آبکش شده بود، اشاره میکرد و میگفت: «آخه مادر من، پدر من این در سوراخ سوراخ شده. این دفعه دیگه گلوله بزنند میخوره به خودتون.» پدرش میگفت: «مگه خون آدمهایی که از شهرهای دیگر آمدهاند تا از شهر من دفاع کنند از خون من رنگینتر است.
غریبهها باید بیاین از شهری که من سالها در آن زندگی کردم، حراست و پاسداری کنند، بعد من اینجا را بگذارم و بروم.» حالا ما همه اینها را داریم با چشم اشکبار فیلم میگیریم درحالیکه آنها به هیچ صراطی مستقیم نبودند. از پسر اصرار و از والدینش انکار تا اینکه مادرش گفت: «باشه من قبول میکنم از اینجا برم؛ ولی به شرط اینکه تک تک آجرهای خانه را بدهی من با خودم ببرم. من با گوشه گوشه این خانه خاطره دارم. عشق من در این خانه کنارم بود. فرزندانم اینجا به دنیا آمدند و قد کشیدند. چطور میتوانم راحت بگذارم و بروم.» اینجا بود که همه آدمهایی که دورشان بودند بیاختیار گریهشان گرفت. مادر دست همسرش را گرفت و گفت: «ما میمانیم و از خانه و سرزمینمان حفاظت میکنیم حتی اگر به قیمت از دست دادن جانمان باشد.» و در حالی که پسرش زار زار گریه میکرد، در را بست و رفت داخل خانه.این یکی از به یادماندنیترین گزارشهای من در دوران حضورم در اهواز بود که برای پخش به تهران رفت؛ ولی از بد روزگار آنجا گم شد و این گزارش هیچ وقت پخش نشد. شاید یکی از بزرگترین حسرتهای دوران خدمت من همین باشد. چه حسرت تلخی…!بله؛ تلخ و تلخ و تلخ.
کمی هم از خبرهایی بگویید که در دوران جنگ شنیدید..چه تلخ و چه شیرین!
ما در مرکز اهواز و به دلیل نوع کاری که داشتیم جز نخستین کسانی بودیم که خبر سقوط خرمشهر، سوسنگرد، هویزه و آبادان را شنیدیم. خبرهایی که هنوز از رادیو و تلویزیون منتشر نشده بود و تلخی عجیبی برای ما داشت و ما مثل بچههای مادرمرده پای آن گریه کردیم. نقطه مقابل این موضوع یعنی شیرینترین خبرها زمانی بود که خبر آزادی این مناطق را شنیدیم که اوج آن روز سوم خرداد و آزادی خرمشهر بود. این خبر همه دلتنگیها و داغ فراق رفقایی که شهید شده بودند و اذیتهایی که در فراز و فرود جنگ کشیده بودیم را تبدیل به شیرینی کرد.
و خبر پایان جنگ؟
من آن موقع تهران بودم و مثل همه مردم عادی مشغول زندگی؛ اما بودنم در رسانه باعث شده بود از یک سری تحلیل و تفسیرها مطلع باشم. سوای اینها معتقد بودیم امر، امر ولی است و هرچه را که ایشان میفرمایند باید برای رسیدن به اهداف متعالی انقلاب و نظام اسلامی جملگی تبعیت کنیم. شاید در بطن و درونمان دلتنگ این بودیم که چرا این گونه شد؛ اما ایمان داشتیم آن چرا که امام میگوید فصل الخطاب است و هرکسی هر تحلیلی می کند، برای خودش باشد. معتقد بودیم وحدت جمعی زمانی محقق میشود که همه سمعنا و اعطنا باشیم. در آن وهله ما گوش دادیم و اطاعت کردیم آنچه را که امام (ره) فرموده بودند.
انتهای پیام/