از جمله ی این عاشقان دلباخته شهید مجید رمضان بود که در بیست و هشتمین روز از اولین ماه فصل خزان سال 1335، در شهر ری، بهار زندگیاش آغاز شد .
او در آغوش خانوادهای متدین و در زیر سایهی پدر و مادری پرهیزگار ، آزاده و با محبت به نامهای حسینعلی و منصوره، دوران کودکی اش را سپری نمود ؛ از آنجایی که فوق العاده باهوش و مستعد بود ، مراحل تحصیلیاش را از دبستان تا دبیرستان با موفقیت پشت سر گذاشت و دیپلمش را در رشتۀ تحصیلی راه و ساختمان اخذ نمود.
فعالیت سیاسی در دل طاغوت
از آن پس بههمراه برادر دوقلویش، محمد راهی خدمت سربازی شد. در طول خدمت با تمام وجودش، با درایت و شجاعت، سربازان دیگر را در جریان جنایات و ستم رژیم طاغوتی پهلوی قرار میداد.
مجید پسر با ذکاوت و پرتلاشی بود؛ طوریکه هر لحظه سعی میکرد که اندوختههای دینی و اجتماعیاش را ارتقا دهد، هرگز هم از مطالعه کردن اجتناب نمیکرد. او در این وهله از زندگیاش، با تشدید تظاهرات و مبارزات مردم علیه رژیم پهلوی، فعالیت سیاسیاش را در زمینۀ مبارزه با این حکومت آغاز کرد و به دریای مجاهدان گروید.
در پادگان، دو برادر، مجید و محمد، در بیداری تعدادی از سربازان پادگان نقش بسزایی ایفا نمودند؛ چراکه مشقت زیادی را متحمل میشدند تا کتب سیاسی را وارد پادگان کرده و آنها را در اختیار سربازان قرار دهند، آندو به قدری با جرئت و ثابتقدم بودند که حتی بعد از باخبر شدن نیروهای ساواک از این کنش و تهدید آنها در خصوص دستگیر و اعدام نمودن عاملان پخش کتاب، همچنان به فعالیتشان ادامه میدادند؛ چه بسا که بهدفعات متعدد ساواک او را تحت تعقیب قرار میداد و او با زیرکی از آنها میگریخت.
دوران خدمت این دو برادر با پیام امام خمینی(ره) مبنی بر «گریز سربازان از پادگانها» مقارن شدهبود که با شنیدن این خبر بههمراه یک دیگر از آنجا فرار کردند. مجید دلیر و شجاع بود و این روحیۀ بیباکیاش سبب شدهبود ترس به دلش راه ندهد، بهگونهای که قصد داشت هنگام فرار تعدادی اسلحه با خود از آنجا خارج کند که این امر میسر نشد.
پس از پیام امام(ره) تظاهرات شکل وسیعتری به خود گرفت و مردم، معترض از شرایط موجود و برای براندازی حکومت منحوس طاغوتی بر دل خیابانها آمدهبودند؛ مجید در این میان مستثناء نبود، او هم همانند بسیاری از هموطنان غیورش، برای سرنگونی رژیم ستمشاهی قیام کرده و از جان و دل مایه میگذاشت.
معلمی با روحیۀ انقلابی
با کامیابی شکوهمندانۀ انقلاب اسلامی، بانگ خوش پیروزی از اقصینقاط کشور شنیده میشد. مجید رمضان هم در همین هنگام با خیالی راحت، شغل شریف معلمی را انتخاب کرد. پیروآن در مناطق محروم آغاز به آموزش نمود و شاگردان انقلابی بسیاری را تعلیم داد. حدود سال 1358 بود که حق تدریس قانونی گرفت و در مدرسهای در محلۀ خزانۀ تهران مسئول تربیتی گشت.
هم پیمان شدن با معشوق
در همسایگیشان دختری به اسم فرشته سلطانمرادی زندگی میکرد که عشقش در قلب مجید ریشه دواندهبود. فرشته متولد سال 1338 و اصالتا برای یکی از روستاهای اراک و دختری تکفرزند بود که در کودکی طعم تلخ یتیمی را چشیدهبود. شرایط تحصیل در روستایشان بهگونهای بود که نمیتوانست بیشتر از کلاس ششم ادامه تحصیل دهد. دنبالهروی این مسئله برادر ناتنیاش و خانمش از تهران برایشان نامه فرستادند که با توجه به نبود امکاناتِ ادامه تحصیل در اراک، او به تهران بیاید و در کنار آنها زندگی کرده و ادامه تحصیل دهد. بههمین دلیل فرشته اراک را به مقصد منزل برادرش ترک نمود.
از آنجایی که پدرمجید با برادرش با هم در یک کارخانه سیمان مشغول بهکار بودند و به سبب همسایگی دیوار به دیوار بودنشان، ارتباط صمیمی و دوستانهای بین دو خانواده برقرار بود.
فرشته بعد از اخذ دیپلم در رشتۀ تربیت معلم پذیرفتهشد و مجید هم عازم خدمت سربازی گشت؛ پس از فرار از پادگان و بازگشت به تهران در شغل معلمی شروع به فعالیت نمود. حتی در این راستا پیشنهاد مدیریت به او دادهشد اما روح بزرگش به اشتغال به تعلیم و یاددهی راضی نمیشد، همواره بر این باور بود که رسالت انسان، ساختن جامعه است و توانایی انجام این کار در شغل معلمی بیشتر است اما از شغلش راضی نبود و گرایش داشت عضو سپاه گردد؛ به دنبال این گرایش راهی جبهه شد.
چندین بار در آنجا دچار مجروحیت سختی شد و یکبار جراحتش بهطوری سخت بود که به بیمارستان منتقل گشت. پس از بهبودی نسبی دوباره به جبهه برگشت. پس از آن، بار دیگر که به تهران آمد بههمراه خانوادهاش به خاستگاری رفتند و پس از چندین سال قلبهای مشتاق و دستانشان به وصال یکدیگر درآمد و پیمان عشق ابدی توسط حاجآقا مهدویکنی میانشان منعقد گشت.
ثمرۀ این وصلت پسری به نام مصطفی متولد شده در سال 1363 و دختری به اسم مریم که آفتاب عمرش در سال 1365 طلوع نموده، بودند که زندگیشان را رنگ و بوی تازهای بخشیدند.
از محور شلمچه به سوی مسیر بهشت
بانگ جنگ از شهرهای جنوبی و جنوبغربی کشور شنیده میشد؛ جنگی که بر ملت غیور و ایثارگرمان تحمیل گشتهبود، آن هم از سوی چه چه کسانی؟ بعثیها…!
مجید با بر تن کردن لباس سبز محارست از وطن به سوی جبهههای حق علیه باطل رهسپار شد. سال 1359 بود که توانست عضو سپاه پاسداران گردد و با ورودش به سپاه، در منصب مربی آموزش نظامی بسیج آغاز به فعالیت نمود؛ چندی که گذشت معاونت مسئول آموزش بسیج را در یگان بسیج منطقه 10 تهران عهدهدار گشت.
او در تهران بارها با منافقین در جهت مقابله با اقدامات مسلحانۀ آنها کوشش نمود تا جایی که حتی چندین بار تا مرز ترور شدن پیش رفت و با درایت و هوشی که داشت توانست از دام ترور شدن نجات یابد.
او در دوران هشت سال دفاع مقدس، نخستین بار در جبهههای آبادان حاضر شد و در عملیات فتحالمبین، فرماندهی یکی از گروهانهای گردان حبیببنمظاهر را به عهده داشت؛ از آن پس بعنوان یک نیروی آزاد در عملیات زینالعابدین(ع) دلاوری و رشادتهایی از خود به ثبت رساند. پس از عملیات غرورآفرین فتحالمبین و عملیات نیمه موفق زینالعابدین(ع)، شهید مجید رمضان بهانضمام شهید حاج عباس ورامینی و شهید حاج ابراهیم همت سپاه 11 قدر را در پادگان اللهاکبر راهاندازی نمودند؛ پیرو آن به شهرستان دهلران واقع در استان ایلام عزیمت نمودند و در دهستان چنانه قرارگاه 11 قدر را دایر کردند.
در راستای این کنشها او در سمت جانشین ستاد سپاه 11 قدر فعالیت نمود و از آن پس معاونت گردان انصارالرسول(ص) لشکر 27 و همچنین مسئولیت ستاد 27 محمد رسولالله(ص) به عهده گرفت.
معاون گردان انصارالرسول(ص) لشکر 27 در عملیات والفجر 1 دچار جراحت از ناحیۀ پا و کتف گردید و حدود دو ماه و نیم بستری گشت. این رزمندۀ کفرستیز از ایثارگری و فداکاری هیچگاه دریغ نمیکرد؛ بهطوریکه پس از هر مجروحیت، با آنکه جراحات بسیاری بر پیکرش خودنمایی مینمود، پس از مدت کوتاهی به جبهه بازمیگشت.
این سردار جانفدا و پویا، نقش بسزایی در بسیاری از عملیات ها داشت و با وجود 5 سال تلاش در جبهههای نبرد برای رهایی از بند اهریمن، عاقبت در 25 دی ماه سال 1365 در جریان عملیات کربلای5 دعوت حق را لبیک گفت و جام گوارای شهادت را لبیکگویان نوشید.