غلامرضا صالحی فردی بود که بهواسطۀ آگاهی، بینش و مطالعۀ بالایش، کماکان در جریان مفاسد رژیم طاغوتی شاه قرار داشت و حضور در حوزۀ علمیه و همنشینی با طلاب، منجر به قرار گرفتن او در راه مبارزه با این رژیم و انجام فعالیتهای سیاسی ضد شاه و آشنایی او با اندیشه و آرمانهای مبارزاتی امام خمینی(ره) گشته بود. او در این مسیر با انجمنهای مذهبی در استان اصفهان و قم آشنا شد و در محضر عالمان بزرگ حضور یافت و تأثیر این فعالیتها تبدیل او به مردی شاخص، مبارز، متعهد و آگاه بود؛ بهگونهای که در دوران پیش از انقلاب تنها مسئلهای که مشغلۀ ذهنی و دغدغۀ فکریاش شده بود میتوان مبارزه علیه رژیم و براندازی آن حکومت وابسته و مستبد را نام برد.
او همچون بسیاری از هموطنان آزادیخواه کشورمان در تلاش بود تا با اتحاد و همبستگی مردمی کشور را از چنگال اهریمن رها سازد؛ در این اتحاد، نشر سخنان گهربار امام خمینی(ره) بی تأثیر نبود، لذا با جوانان همفکر انقلابی، تا پاسی از شب، اعلامیههای امام را چاپ و میان آشنایا، دوستان و … پخش مینمودند.
سربازی؛ فرصتی برای روشنگری
با رسیدن فصل جدیدی از زندگیاش به اسم “خدمت” به اجبار راهی پادگان شد؛ اما نهتنها این خدمت را تهدید تلقی نکرد بلکه فرصتی در نظر گرفت که در آنجا نیز به مبارزه علیه حکومت ستمگر شاهنشاهی پرداخت و تلاشش بر این بود که بر سربازان حاضر در آنجا آگاهی بخشد هرچند که این روشنگری جان شیرین خودش را در معرض خطر قرار میداد.
امام خمینی(ره) که پیامی مبنیبر «فرار سربازان از پادگانها» را ابلاغ نمود، غلامرضا به حزب متارکهکنندگان پادگانها پیوست و سال 1357 بود که به شهر تهران آمد و حضور فعالش را در صحنههای گوناگون مبارزه بهکار گرفت. هنگامیکه امام خمینی(ره) به کشور بازگشتند، غلامرضا از اشخاص کنشگر، فعال و تأثیرگذار کمیتۀ استقبال از ایشان نام برده میشد. این مرد وارسته و آگاه، تلاشهای و کمکهای بیدریغی در راه خدمت به وطن میکرد، در ایام پیروزی انقلاب اسلامی ایثارگری و فداکاریهایش به اوج رسید. به قطع یقین میتوان گفت که در پیروزی انقلاب، غلامرضا و مردان مبارزی چون او نقش بسزایی داشتند.
خدمت به خلق خدا، هرکجا که باشد!
از هر سوی شهر، نغمۀ خوشآهنگ پیروزی به گوش میرسید و روانها را نوازش میکرد. با پیروزی شکوهمندانۀ انقلاب اسلامی، غلامرضا با دلی آرام گرفته و شادی زایدالوصفی که از راندن شاه و براندازی حکومت بیرحمش سرچشمه میگرفت، به دیار خود «نجف آباد» بازگشت. پیروزی در برابر رژیم نیرومند اما پر از فساد شاهنشاهی از او عنصری فعال و مسئول ساخته بود. تلاشش بر این بود که اول خدمت به خدا سپس خدمت به خلق خدا را سرلوحۀ زندگی و تمام کارهایش قرار دهد؛ برایش کشور خود یا کشورهای دیگر توفیری نداشت، تنها آرمانش این بود که تمام سعی و ارادهاش را به کار بگیرد تا مسلمانی در گوشهای از دنیا تحت ظلم و جنایت حکومتهای جابر قرار نگیرد.
با شهید منتظری آشنا بود و همسفر؛ آنها با هم به کشورهایی نظیر سوریه، لبنان و لیبی مسافرت کرده و در جریان این سفرها، تجربههای گرانبها و با ارزشی را در کنار هم کسب کرده و تعلیمات چریکی و نظامی را فرا گرفتند. غلامرضا پس از برگشت به ایران در سال 1358 عضو افتخاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نجف آباد درآمد و بدون هیچ توقع و چشمداشتی در واحد تبلیغات به خدمت اشتغال یافت.
شناسایی مواضع دشمن با پای مجروح!
جنگ که توسط ارتش تحت فرمان صدام آغاز گشت، شهید غلامرضا صالحی سرپرستی یک گروه متشکل از صد نیرو را بر عهده گرفت و به همراه آنان به جبهههای جنگ عزیمت نمودند؛ در جبهۀ سرپل ذهاب او و همرزمانش با شجاعت و صلابت خویش چه حماسهها که نیافریدند…
سه ماه از حضور او در جبهۀ سرپل ذهاب میگذشت و غلامرضا در نبردهای متعدد حاضر میشد تا اینکه با پیروز شدنشان در این جبهه، به نجف آباد بازگشت اما عشق و علاقۀ او بر جبهه، توصیفی نداشت، طوریکه خودش در اصفهان بود و دلش در محور سرپل ذهاب!
با آغاز هر عملیات در منطقۀ غرب و جنوب، سر از پا نمیشناخت و داوطلبانه به سوی جبههها روانه میشد. در عملیات غرور آفرین فتحالمبین در سمت فرماندۀ گردان حاضر شد و پس از ایثارگریهای بسیار از ناحیۀ پا دچار جراحت گشت؛ جراحتی که او را به مدت دو ماه اسیر تخت بیمارستان نمود، این شرایط برایش بهانۀ قابل قبولی نبود تا از جبهه و رزمندگان فاصله داشته باشد، برنمیتافت که از جبهه دور بماند لذا در شرایطی که همچنان نیاز به استراحت داشت و بهبودی کامل پیدا نکرده بود، با عصا راهی جبهه شد. دوستان و همرزمانش که دیدند او با آن شرایط باز به جبهه بازگشته، از او خواستند که استراحت کند و تا به دست نیاوردن سلامتی کاملش به جبهه نرود اما او در پاسخشان گفت: «زمانی استراحت برای ما مناسب است که در بهشت برین و در کنار دوستان قرار بگیریم و ما تا وقتی که روی زمین هستیم باید این انقلاب و اسلام را حفظ کنیم.»
او با اینکه تا انتهای عمرش در راه رفتنش اختلال بوجود آمده بود و با مشکل و به کمک عصا راه میرفت، دست از مبارزه در میدان نبرد برنداشت و مجاهدتهایی بیشماری از خود در دل تاریخ دفاع مقدس به یادگار گذاشت.
از مهمترین حماسههای او با شرایط سخت جسمانیاش این بود که بعد از بازگشتش به جبهه مأموریت یافت کوهسارهای صعبالعبور و برفی منطقۀ شمال عراق را شناسایی کند که این مهم را او به وقوع پیوند زد و دست پر به جبهه بازگشت.
از «یاحسین» به سوی خدای حسین
تقویم آن روز تاریخ 23 تیر 1367 را به نمایش گذاشته بود. هشت سال از تجاوز بعثیان به کشورمان میگذشت و بخشهایی از خاک هر دو طرف، در دستان یکدیگر دست به دست میشد، کم کم عطر پیروزی به مشام میرسید؛ در واپسین ماههای جنگ وقتی عراق به قصد پیشروی از تنگۀ ابوقریب در تلاش بود و نیروهایش را مجهز میساخت، شهید غلامرضا صالحی بهعنوان قائم مقام لشکر 27، در مبارزهای حماسی از پیشروی دشمن در این تنگۀ استراتژیک جلوگیری کردند. در راستای این مقاومت، در منطقۀ دشت عباس پیرامون چاههای ابوقریب رزمندگان را برای ایستادگی در برابر مهاجمین راهنمایی میکرد، ترکش گلولۀ توپ بر پیکرش نشست. در آن لحظه تنها یک کلام از زبانش جاری شد آن هم ذکر «یاحسین» بود؛ سپس همچون پرندهای سبکبال با رهایی از قفس این دنیای مادی از مرزهای بیکران آسمان گذشت و به دیدار حضرت حق رهسپار شد.