بزرگمرد کوچک
به سن کودک بود اما از لحاظ هوش و استعداد، به یک مرد بالغ میمانست! این ذکاوت و توانایی با ورودش به مدرسه آشکار شد. تا سال چهارم ابتدایی در دبستان دانش پرور در نارمک و سال پنجم در دبستان سعدی به فراگیری علم و دانش پرداخت. از آن پس در مدرسۀ داریوش دوران راهنمایی را سپری نمود و سپس تحصیلات دبیرستانی خویش را در مدرسه خوارزمی تکامل بخشید. سال 1357 موفق شد از این دبیرستان در رشتۀ ریاضی فیزیک فارغالتحصیل شود.
در دوران تحصیل، او با ذکاوت زیاد و ذهن منتقدش نظر معلمان را به خود جلب و آنها را دچار حیرت میکرد. این شگفتی بیشتر از آن جایی برانگیخته میشد که در کلاسهای ریاضی، پاسخ بعضی از مسائل را با روشی جدید و ناشناخته بهدست میآورد؛ از آنجا بود که در مدرسه او را بعنوان مغز متفکر میشناختند. علیرضا بر روی نظریات اینیشتین تمرکز میکرد بعضی از آنها را نمیپذیرفت و در مقابل برخی دیگر نظرش را جلب میکرد. او به ریاضیات علاقه و توجه بسیاری نشان میداد و حل کردن مسائل پیچیده و مبهم حس لذت به او میداد.
چهرهای مؤثر در ترغیب جوانان در راستای انقلاب
انقلاب در مسیر پیروزی قرار گرفته بود و علیرضا ناهیدی، محصل در آخرین سال دبیرستان!
او که در خانوادهای مذهبی و دیندار پرورش یافته بود و از طرفی دامنۀ مطالعاتش در زمینۀ کتب مذهبی بسیار گسترده بود، خیلی زود به خیل عظیم مخالفان حکومت ستمشاهی پیوست و اقدام به مبارزات و فعالیتهای سیاسی ضد نظام حکومت حاکم به کشور نمود. در مدرسه که اعتصاباتی رخ میداد، در عملیاتهای ایذایی که برعلیه رژیم صورت میگرفت، علیرضا بود که هدایت آنها را بر عهده گرفته و اهداف را به جلو میبرد.
او در سال 1357 فعالیتها و کنشهای مذهبیاش را در مسجد اباعبداللهالحسین(ع) در فلکۀ دوم تهرانپارس آغاز کرد؛ با جدیت تمام، ابلاغات و اعلامیههای امامخمینی(ره) را منتشر و در میان مردم توزیع میکرد، اعتراضش را با نوشتن شعار بر دل دیوارهای شهرو روشنگری در میان مردم جامعه نشان میداد.
وسعت بینش او زیاد بود و اطلاعات زیادی دربارۀ مسائل مذهبی و سیاسی داشت، از این رو با افرادی که مخالف فرمایشات امام خمینی(ره) بودند به مباحثه و مجادله پرداخت و از این طریق توانایی فکری و استدلال قویاش آنها را محکوم کرد.
روزهای دشوار انقلاب بود و علیرضا ناهیدی نقش جوانی سیاسی با روحیۀ انقلابی را ایفا مینمود که شبانه روز در تلاش بود تا به مردم مسلمان کمک کند. از کمکرسانیهای او میتوان به رفتنش به مکان شعبه نفت محل اشاره کرد که در تکاپو بود به مردم نفت برسانند و برای زنان و مردان پیر و معمّر، لوازم، وسایل و آذوقه تأمین و برایشان بفرستند.
او جوان مؤثری بود و با صدای گرم و رسایش چنان شیوا و جذاب سخن میگفت که همه مخصوصا قشر جوان، جذب صوت و صورت و سیرت او میشدند و برای ورود به صحنههای انقلاب ترغیب میگشتند. در ایام پیروزی انقلاب اسلامی ایران هر لحظه بدون احساس خستگی در محل کار و جامعه فعالیت و مبارزه مینمود. این شهید پرتلاش دربارۀ روزهای خوشایند اما پر از تشویش پیروزی انقلاب اسلامی چنین نقل نموده بود:
« روز 21 بهمن، ما در خیابان دماوند، نزدیک ایستگاه نیروی هوایی، روی یک سنگر بام رفته بودیم. با کوکتل مولوتوف و سه راهی با سربازان سر تا پا مسلح رژیم، در حال درگیری بودیم. درگیریها تا ساعت چهار بعد از ظهر ادامه داشت. ناگهان تانکها ریختند تو خیابان دماوند. ما فقط یک سه راهی و دو تا کوکتل داشتیم. با کوکتل مولوتوف، یکی از تانکها را از کار انداختیم و خدمهاش را دستگیر کردیم. بقیۀ تانکها را هم مردم تو مسیر تا میدان انقلاب، از کار انداخته بودند.»
امتحانی عجیب و متفاوت!
زمزمۀ پیروزی در هر سوی میهن عزیزمان به گوش میرسید؛ مردم خوشحال از این کامیابی و امثال علیرضا خوشحالتر! چراکه بالاخره درخت تلاشها و زحماتشان به بار نشسته و عنوان “پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران” ثمرۀ آن بود.
علیرضا پس از این افتخار غرورآفرین با شادی زایدالوصفی اندیشه و فعالیتهای انقلابیاش را تداوم بخشید، در مسجد محل، یک پایگاه بسیج راهاندازی نمود و در این پایگاه برای جوانان و نوجوانان محله به برگزاری جلسات عقیدتی و نظامی پرداخت. این بسیجی تلاشگر و تأثیرگذار، برای گذراندن دورۀ آموزشی به سوی پادگان امام حسین(ع) رهسپار گشت، به یادگیری فنون رزمی و نظامی از خود علاقه نشان داد و این فنون را مشتاقانه تعلیم دید.
یک روز سرکلاس آموزشی، مربی درحالیکه یک نارنجک بهدست داشت، از چگونگی و طریقۀ استفاده از این جنگافزار سخن میگفت به نیروها تعلیم میداد که چگونه از نارنجک استفاده کنند، همانگونه که با حرکت دست نشان میداد توضیحاتی مضمون حرف هایش مینمود و در بین صحبتش گفت: «هرموقع ضامن این سلاح ناخواسته کشیده شد یک نفر باید جان خود را فدا کند تا بقیه نجات پیدا کنند… »
جلسۀ بعد که همان مربی داشت آموزش جلسۀ قبل را تکرار مینمود، ناگهان با اضطراب و ترس نارنجک را روی زمین پرتاب نمود و فریاد زد که ضامن نارنجک کشیده شده…
در این میان علیرضا با شهامت و صلابت خاص خود، بهسرعت به سوی او رفت و خودش را روی نارنجک انداخت تا با جانسپاری در راه خالق، منجی خلق او شود؛ چند لحظهای که گذشت و انفجاری رخ نداد، مربی دست علیرضا را گرفت و او را از روی زمین بلند کرد، با چشمانی که از روی تحسین، برق میزد از او تقدیر کرد و سپس به سوی بقیۀ نیروها برگشت و گفت “این امتحان آنان بود!” چه زیبا که علیرضا سربلندانه از این امتحان بیرون آمد.
بلوای ضدانقلابها در کردستان آغاز شده بود که شهید علیرضا ناهیدی در روز 27 شهریور سال 1359 عضو سپاه گشت؛ از طرف پایگاه خودخواسته عازم کردستان گشت و در محور مریوان مقابله با ضدانقلابها را آغاز نمود.
جانبداری از وطن در نبرد با اجانب
اواخر نیمۀ اول سال 1359 بود که جنگی نابرابر و بیرحمانه از جانب حکومت بعث عراق علیه کشورمان اعمال شد. شهید علیرضا ناهیدی با دیدن تعدّیگریهای بعثیان، خونش به جوش آمد. برای مقابله بههمراه گروهی به سوی جبههها عزیمت نمود، یک نفر هم یک نفر بود در آن بحران طاقتفرسا و شرایط ناجوانمردانه…
کمر همت بربسته بود تا جان در بدن دارد، از وطن و هموطنانش دفاع کند و به کمک یکدیگر رخصت ندهند تا اجانب، وجبی از خاکمان را به تاراج ببرند.
او همانقدر که به دنبال جهاد و خدمت در جبهه بود، به همان اندازه از مقامداری و صاحب سمت شدن در پشت جبهه میگریخت. در تهران که بود به او درخواست دادند تا به فرماندهی قرارگاه امام حسین(ع) منصوب شود اما او این سمت را نپذیرفت. او از آغاز جنگ یعنی از تاریخ شهریور سال 1359، شش ماه کامل در سپاه مریوان حضور داشت و فعالیتهای بیشماری انجام داد. پس از این شش ماه، در بهمن سال 1360 منصب فرماندهی تیپ ذوالفقار را عهدهدار شد و طی مدتی نزدیک بر یک سال در این سمت باقیماند و ارائۀ خدمت کرد.
مدتی مسئولیت توپخانۀ قرارگاه مرکزی کربلا را بر عهده گرفت و اوضاع آنجا را ساماندهی نمود، این در حالی بود که همچنان مسئولیت تیپ را بر عهده داشت.
وصلتمان در بهشت!
در اغلب عملیاتها حضور گرمش، قوت قلب رزمندهها بود، سرداری بیباک و بیپروا که در آن شرایط سخت بدون در نظر گرفتن شرایط حساس در مقابل دشمن، بر فعالیتش استمرار میورزید و به نیروها روحیه میداد و آنها را امیدوار میکرد به پیروزی. هیچگاه از پیروز شدن ناامید نمیشد و ایران را پیروز میدان میدید.
در چندین عملیات جراحتهای متعددی به او وارد آمد؛ یکبار به دلیل بمباران شیمیایی، ریهاش درگیر شد و به تهران منتقل گشت. پس از گذراندن دوران نقاهت و کسب بهبودی دختری پارسا و نجیب را برای همسری برگزید و به نامزدی او درآمد. منتها امر ازدواجشان هیچگاه به واقعیت گره نخورد چراکه او پس از مراسم نامزدی به جبهه بازگشت و به شهادت رسید. شاید آنها به درگاه الهی متقرب بودهاند که خدای باریتعالی مصلحت بر آن دید که مراسم وصالشان را در بهشت میان انجمنی از خوبان دورانها جشن بگیرند.
تو مگر چهکاره هستی؟
او یک فرماندۀ با درایت و مسئول مردمی و عاشق کشور و ملت بود؛ از جبهه و جهاد جدا نمیشد، گویی پیوندی عمیق و ناگسستنی میانشان بسته شده بود! بارها اتفاق افتاده بود که شش ماه به شش ماه هم به مرخصی نمیرفت. مادرش در خاطرهای میگفت:
«علیرضا دیر به دیر به مرخصی میآمد، یکبار از او پرسیدم تو مگر چکاره هستی که دیر به دیر به ما سر میزنی؟
گفت: من تو آشپزخانه پیاز و سیبزمینی پوست میکنم.
گفتم: مادرجان! این کار را من هم میتوانم انجام بدهم، این که دیگر شش ماه به شش ماه به مرخصی آمدن ندارد، باید زود بیایی؛
البته بعد از شهادتش فهمیدم که او از فرماندهان جنگ بود.»
مرد حماسهساز فکه!
در زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بود، از طرفی اسرائیل با هجوم لبنان، جنوب این کشور را تصرف نموده و تعداد بسیار زیادی از مردم آنجا بهویژه شیعیان جنوب لبنان را با کشتار دستهجمعی عجین کرد. در راستای دفاع از مردم لبنان، تصمیمی مبنیبر اعزام تیپ 27 محمد رسولالله(ص) به این کشور توسط مسئولان عالیرتبۀ کشور اتخاذ شد. پیرو آن علیرضا بههمراه همرزمانش بهسوی لبنان رهسپار شد و لوازم و تسلیحات موردنیاز را همراه خود برد و در آنجا نیروهای لبنانی را تعلیم داد و بر وضعیت آنها سامان بخشید.
با اینکه علاقهمند بود با آموزش نیروهای لبنانی به آنها کمک کند اما اولویت اول او، وطن خود یعنی ایران بود! از این رو پس از رساندن تسلیحات و تجهیزات به آنها، تعلیم و سازماندهی آنها و استقرار چند تن از همراهانش در آنجا، با بقیۀ نیروها به کشور بازگشت.
هنگامیکه از لبنان بازگشت، در جبهۀ جنوب مراحل سه و چهارم عملیات رمضان در حال اجرا شدن بود؛ بیدرنگ مستقیما به این جبهه مراجعت کرد و پس از سازماندهی سریع یگانها و تجهیزات و امکانات حاضر در تیپ ذوالفقار، در آخرین مرحله عملیات رمضان حضور یافت. این سردار دلیر و یگانهای تحت امرش نقش بسزایی در این عملیات ایفا نمودند. از حماسهآفرینیهای او میتوان بر این افتخار اشاره کرد که در یک تانک انهدام نیروی شبانه موفق گشت صدها نفربر و تانک، خودرو و نیروی دشمن را نابود کند.
پس از اتمام عملیات رمضان یگان ذوالفقار را وسعت بخشید و در منطقۀ سومار در عملیات مسلمبن عقیل حاضر شد. در جریان این عملیات او و نیروهای تحت امرش تدابیر و تاکتیکهای عملیاتی بخصوصی اتخاذ کردند، خطوط دشمن را در هم شکستند و بر اهداف لشکر 27 محمد رسولالله(ص) مسلط گشتند. در نتیجه توانستند مواضع خودی را حفظ کنند. مأموریت نیروهای پیاده هم با اجرای آتش پشتیبانی و شکار تانکهای دشمن بهشدت تسهیل یافت.
در روند این عملیات، یگان ذوالفقار که سردار ناهیدی فرماندۀ آنان بود، بخش وسیعی از انهدام و تجزیۀ قوای دشمن را با افتخار از آن خود کردند؛ بخش عظیمی از کامیابیها در این عملیات مرهون این سردار است که با توان فکری بالا، نوآوری، مجاهده، درایت و مدیریت، کمک شایانی به پیروزی در این عملیات نمود.
عملیات مسلمبن عقیل به پایان رسیده بود و حاج ابراهیم همت با لشکر تحت امرش، یعنی لشکر 27 محمد رسولالله(ص) به جبهۀ جنوب عزیمت نمود تا با حضور در عملیات والفجر مقدماتی، در فکه، به رزمندگان این جبهه اعانت برساند. شاید او هم به دلش آمده بود که فاصلۀ سردار ناهیدی با عروج به سوی ارج الهی تقریبا به صفر رسیده! آری فکه ایستگاه آخر بود که به سوی بهشت منتهی میگشت.
تا پای جان سبز ماندن در آتش سرخ نبرد
در یکی از روزها، سردار شهید علیرضا ناهیدی در بین عدهای از همرزمانش راجعبه چگونگی شهادتش بیان نموده بود که دشمن دو نقطه از پیکرش را هدف قرار میگیرد: «اول مغزش را که فکر به اسلام را در سرش میپرورد و دوم قلبش که برای اسلام میتپد.»
علیرضا در راستای عملیات والفجر مقدماتی از خط مقدم عبور کرد و به پیش رفت، چند قدم بیشتر برنداشتهبود که خمپارهای در مقابلش به زمین برخورد کرد، برخوردش با انفجار مهیبی همراه شد. حال دیگر خبری از مرد مصمم چند لحظۀ قبل که با قدرت و مهابت پیش میرفت، نبود؛ ترکشی که به سرش اصابت کرده بود باعث شد به زمین بیافتد، اما او دوباره برخاست تا دوباره پیشروی کند اما باز هم افتاد. تفاوت این افتادن با دیگر افتادنها در این بود که معنای ایستادگی میداد، معنای جانفدایی، معنای تا پای جان سبز ماندن در آتش نبرد…
به نقل از رزمندۀ همراهش، افتاد و انگشت حیرت همگان را بر لب آورد؛ چراکه با به زمین خوردنش حالۀ نور سبز رنگی به سر مبارکش نمایان شد و راه آسمان را در پیش گرفت.
شهید علیرضا ناهیدی روز 27 بهمن سال 1361 در جبهۀ فکه با اصابت ترکش خمپاره 60 دچار جراحت گشت و پس از چند روز بستری بودن در بیمارستان و طاقت آوردن بر سختی بسیار و جراحاتی عمیق، عاقبت در یکمین روز از ماه اسفند 1361 به دریای حزب امت اسلامی پیوست؛ او سعادت یافت مجموعا 29 ماه در جبهههای حق علیه باطل حضور یابد و از خودش، غیرت، اصالت، صلابت، درایت، عشق، ایثار و خدمتِ تا آخرین نفس را در دل تاریخ دفاع مقدس به یادگار بگذارد.
چه چیزی به این زیبایی و قشنگی میتواند باشد، که تاریخ ولادت و شهادتت در یک روز و یک ماه باشد؟!
خداوند این این سردار بیبدیل را در نخستین روز اسفند ماه سال 1339 به ناهیدیها به امانت بخشید و درست 22 سال بعد در همان تاریخ یعنی در روز ابتدائی اسفند سال 1361 او را به درگاه خود فراخواند و مقام والای شهادت را سخاوتمندانه به او عطا فرمود.