با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، گروهک خلق عرب در استان خوزستان فتنه و آشوب را آغاز کرد و در راه مخالفت با انقلاب نوپای اسلامی از انجام هیچ کاری امتناع نکرد، مخصوصا که امنیت پالایشگاه آبادان را در معرض خطر قرار داد. به همین خاطر، حبیب و دوستان مسجدیاش، به کمک هم “کمیته انقلاب اسلامی شرکت نفت آبادان” را بنیان نهادند و تا آغاز جنگ ایران و عراق، به محارست از این پالایشگاه پرداختند.
او به تحصیل در دانشگاه علاقه زیادی داشت و با هدف ادامه تحصیل در دانشگاه سوئیس در رشته داروسازی، مقدمات سفرش به این کشور را فراهم کرد. همه کارهای لازم برای رفتنش را انجام داده و حتی بلیط هم تهیه کرده بود که همزمان با پرواز او، جنگ آغاز شد. جنگ آغازی بود برای حبیب که در حیص و بیص رفتن، ماند، آن هم مردانه.
گذشت اما تنها از بهترین دانشگاه سوئیس نه، از جان و خانوادهاش گذشت.
از دفاع آبادان تا مهاجرت به شیراز
با حمله غافلگیرانه صدام و محاصره آبادان، حبیب الله رندانه خود را برای اخذ اسلحه به مسجد رساند و سپس به مدافعان آبادان ملحق گشت. در ان شرایط سخت، جوانانی مانند او فقط به میدان نبرد رفتند و مردانه جنگیدند و از شهر در برابر متجاوزان بعث دفاع میکردند. با این وجود وخامت اوضاع شهر روز به روز بیشتر میشد. ارتش سنگدل صدام بدون در نظر گرفتن زنان و کودکان یا حتی حیوانات، شهر را به باران آتش توپ و خمپاره و موشک و بمب راکت بسته و محاصره راروز به روز تنگتر و سختتر کرده بود. از این رو هرکسی مالش را فدا و خانوادهاش را از شهر به رنجی بود خارج میکرد؛ حبیب الله کریمی نیز در این جریان مستثناء نبود. او هم برای نجات خانواده بی دفاعش مجبور شد آنها را از آبادان به شیراز ببرد.
از شیرینی تا تلخکامی
در ماه سال 1360 بود که از دختری را از خانواده گلمحمدی برای همسری برگزید. خانوادهای که از اهالی شهرکرد بودند و از متعهدان به انقلاب؛ یکی از فرزندانشان نیز در این راه به فوز عظمای شهادت نائل گشته بود. وصال حبیب با محبوبش به شیرینی به انجام رسید اما آنچه که کام آنها را تلخ حادثهای بود که فردای عروسی گریبانگیرشان شد و روح حبیب الله را بهشدت آزرده ساخت؛ در جاده شیراز – اصفهان، یک گروه راهزن مسلح، پدرش را مقابل دیدگان خانواده بیدفاعش کشته و اموالش را سرقت کرده و گریخته بودند.
اما او آرام ننشست و بر چنین ظلمی تاب نیاورد، پس از پیگیریهای فراوان، قاتل را شناسایی کرد و با کمک دوستان کمیتهای خود، او را دستگیر نمود و تحویل مقامات قضایی داد، پیگیریهایش را آنقدر ادامه داد تا این که او را اعدام بر سزای عملش رساندند.
کارنامه درخشان خدمت
سال 1360 به فصل سرد خود یعنی زمستان رسیده بود. فصلی که صفحهای تازه از زندگی حبیب، ورق زد و او در شیراز عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گشت. او در فصل بهار سال 1360، درحالیکه تازه به سن 25 سالگی رسیده بود، بخاطر آموزش عمومی سپاه به اهواز رفت و پس از آن، در تیپ تازه تأسیس امام حسن(ع) که به تازگی تأسیس شده بود، خدمتش را آغاز نمود. او در آغاز ورودش به تیپی که بچههای خوزستان به پا کرده بودند، به واحد ادوات رفت و در عملیات بیتالمقدس شرکت کرد، برای فتح خرمشهر جنگید و زخمی شد.
زمان اندکی از این ماجرا میگذشت که فرماندهان سپاه بر آن شدند تا با استفاده از توپهای غنیمت گرفته شده از دشمن، تشکیلات توپخانهای سپاه را رونق بدهند. از این رو حبیب را که تازه به واحد توپخانۀ تیپ امام حسن(ع) وارد شده بود، به پادگان شهید صوقی منتقل کردند تا در انرژی اتمی دارخوین، دوره کامل “هدایت آتش توپخانه” را فراگیرد. پس از دیدن این دوره، به آتشبار مستقر در آبادان، اعزامش نمودند. آبادانی که کودکی و نوجوانیاش در آن رقم خورد و تا چندی پیش در گروه محافظان پالایشگاهش بود.
والفجر 2، اولین عملیاتی بود که حبیب الله کریمی در آن شرکت نمود. او یک یگان همراه خود از جنوب به جبهه میانی برد و در منطقه حاج عمران، آتش پشتیبانی را بر عهده گرفت. او به قدری دقیق بود و آتش را در وقت مناسب و با حجم بسیار بر سر دشمن ریخت که همه متوجه نبوغ او در هدایت آتش گشتند. فرماندهان توپخانه وقتی هوشمندی حبیب را دیدند، تصمیم گرفتند او در ردههای بالاتر و حساستر به کار گرفته شود.
در عملیات والفجر 3 بود که حبیب مجروح شد اما او جبهه را ترک نکرد و با همان در آنجا ثابتقدم ماند. حتی بعد از این عملیات، بلافاصله در عملیات والفجر 4 وارد عمل شد و در منطقۀ عمومی سلیمانیه عراق، مسئولیت مرکز تطبیق آتش یکی از محورهای عملیات را عهدهدار شد. او با وجود جراحتش به درستی مسئولیتش را انجام داد و تحیر و تشویق همه را برانگیخت.
بعد از عملیات والفجر 4، فرمانده توپخانه که حسن شفیع زاده نام داشت، از حبیب درخواست کرد که در عملیات بزرگ بعدی به اسم عملیات خیبر تطبیق آتش را در محور طلائیه، بر عهده بگیرد. در این عملیات، در محور طلائیه، مهمترین محور خیبر شمرده میشد، از این رو حبیب به همراه شهید کمال ظلانوار تاکتیکها و تکنیکهای تخصصی توپخانه را با تمام ابتکار، خلاقیت و توکلشان به کار بستند و آتش پشتیبانی را طراحی نمودند. فرماندهان این عملیات، به کرّات از اجرای طرح این آتش در عملیات، رضایتشان را اعلام نمودند. مخصوصا شهید ابراهیم همت؛ حاج ابراهیم پیش از آنکه در همین عملیات شهید شود، بارها و بارها از آتش توپخانه قدردانی و تشکر نمود. پس از این عملیات و به خاطر اوضاع و احوال جنگ و جبههها، فرماندهان بلندمرتبه تصمیم گرفتند سازمان توپخان را توسعه بدهند و برای پشتیبانی از عملیاتهای گسترده آتی، گروههای توپخانه را تأسیس کنند.
از جان گذشت تا جان بخشید!
در عین آرامش و سادگی، پرصلابت، زیرک و مصمم بود و در عین حال ثابتقدم و استوار، به پهلوانی میمانست که حریفی برازندهاش نبود. این مرد دیندار، فتح هر گردهای را توکل به خدا میدانست؛ ایمانش به خداوند باعث میگشت که در جبهه، جنگ و در طول زندگی، مأیوس و اندوهگین نشود. در وقت فراغت، هرکجا که بود، رو به قبله نشسته و به آرامی قرآن تلاوت مینمود. به گونهای که همه بر این واقف بودند این عمل، رایجترین کاری است که او در اوقات فراغت انجام میداد.
عقربههای ساعت، ساعت ده شب را فریاد میکشیدند و دو ساعت دیگر بیست و هشتم فروردین سال 1366 به پایان میرسید. چیزی به انتهای عملیات کربلای 8 نمانده بود که حبیب به همراه یکی از مسئولین توپخانه از نزدیکی نهر عرایض در منطقه عمومی شلمچه به سمت خط میرفتند. از نزدیکی مقر تاکتیکی گروه توپخانه که عبور کردند، متوجه شدند که نگهبان در ورودی مقر، بر روی زمین افتاده، وقتی به کنارش رسیدند دیدند به شهادت رسیده است. حبیب به خوبی میدانست که این نشانه گاز خون است. گازی که به کشنده ترین گاز شیمیایی معروف است. بسیاری از اسمش هم میترسند چه برسد به نفس کشیدن در محیطی آلوده به آن، زیرا سه چهار بار تنفس این گاز، قطع به یقین انسان را میکشد، حتی اگر به ماسک و امکانات ضد شیمیایی مجهز باشد هم باید از محوطه آلوده دوری کرد.
اما حبیب در این منطقه نه تجهیزاتی داشت ونه ترسی! درحالیکه بوی شدید بمبهای شیمیایی محوطه را در برگرفته بود، با ابهت همیشگیاش از خودرو پیاده شد و به سمت سنگرهای زیرزمینی دوید، همانجایی که توپچیهای گروه 63 در آنها در استراحت به سر میبردند. حاج حبیب شتابان میدوید و صدایشان میزد تا شاید بتواند آنها را بیدار کند. همراهش که احساس خطر میکرد دست او را گرفت تا به یادش بیاندازد که محدوده به گاز خون آلوده و به شدت خطرناک است، اما حاج حبیب دستش را کشید و گفت “من چه فرماندهای هستم که نیروهایم در خطر هستند، ولی خودم به جای نجات آنها از اینجا بروم؟ ممکن نیست اینها را تنها بگذارم. اما تو برو و پدافند شیمیایی را خبر کن.”
بعد از بیان این جمله، دوباره دوید و فریاد میزد. با هر قدمی که به سمت جلو پرتاب میکرد، گاز بیشتری مهمان ریههایش میگشت…
نفراتی که با صدای ناجیشان از خواب بیدار شده بودند، سراسیمه از سنگرها خارج شدند و بر خلاف جهت باد شروع به دویدن کردند؛ و دیدند فرماندۀ از خود گذشتهای را که میدود و فریاد میزند. آنها هم با او همنوا شدند. چند دقیقه ای گذشته بود، صدای حبیب ضعیف شده بود و نفس کشیدنش دشوار و آمیخته به سرفههایی شدید. تا جایی که که روی زمین افتاد و نفسش دیگر بالا نیامد و پس از چند دقیقه مرد نترس و مقاوم جبههها، شهید حبیب الله کریمی به شهادت رسید.
شهادتی که با جان بخشیدن به شمار بسیاری از رزمندگان دیگر محقق گشت. پیکر مطهر او توسط دوستانش به شیراز بازگردانده و در جوار شهدای دارالرحمه به خاک سپرده شد.