محمد روز آخر فروردین 1329 در بهشهر متولد شد. مادرش معلم قران بود و همین امر باعث شد او در یک محیط مذهبی رشد پیدا کند. روزگار کودکی و نوجوانی محمد در همان شهر طی شد. جوانی 17 ساله بود که برای یافتن کار به تهران مهاجرت کرد.
شهید محمد عبادیان در جستجوی شغل و کسب درآمد کارهای مختلفی را امتحان کرد تا اینکه در کفش ملی استخدام شد و موفق شد بعد از مدتی مدیریت فروشگاههای این شرکت را به عهده بگیرد.
بچه مذهبی بود و شیر پاک خورده، به همین دلیل زندگی در پایتخت هیچگونه اثر منفی در اعتقادات و خلق و خوی او ایجاد نکرد. شهید عبادیان با شرکت در مراسم مذهبی و مجالس آقای کافی لحظهای از یاد خدا غافل نشد و چه بسا ریشه اعتقاداتش محکمتر گردید.
چه کسی بهتر از دختر عمهام قدسیه!
او حالا جوانی 25 ساله بود و وقت ازدواجش فرا رسیده بود. سال 1354 بود که تصمیم گرفت زندگی متاهلی را آغاز کند. چه کسی بهتر از قدسیه دختر عمهاش. پس ازا زدواج او را نیز از مشهد با خود به تهران آورد و در آنجا زندگی مشترکشان را آغاز کردند. دو سال میشد که از ازدواجشان گذشته بود و خداوند به آنان فرزند پسری عطا نمود. در همان ماههای اولیه تولد فرزندش به همراه مادر به حج تمتع مشرف شد.
در روزهای اول انقلاب خداوند به آنها پسر دیگری عطا نمود و در سال 1363 محمد و قدسیه برای بار سوم طعم داشتن فرزند دختر را چشیدند. خانوادهای که حالا پنج نفره شده بود.
شهید محمد عبادیان پس از انقلاب اسلامی و استفعا از کفش ملی
پس از آنکه انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید، شهید محمد عبادیان به عنوان نگهبان مسئولان انتخاب شد. با آغاز جنگ ایران و عراق به همراه کارگران شرکت کفش ملی ایران راهی جبههها شد.
سال 1360 دورههای آموزش نظامی را در پادگان امام حسین دید و از کفش ملی استعفا داد. اما آنها نپذیرفتند و به او میگفتند: ” هر چه بخواهی به تو میدهیم اما اینجا بمان و با ما کار کن”.
اما شهید عبادیان دیگر تصمیمش را گرفته بود و نظرش تغییر نمیکرد. در مقابل اصرار آنان گفته بود: «دیگر نمی توانم منتظر بمانم و بدون حقوق به جبهه میروم. من پیش از انقلاب کاری برای انقلاب نکردهام اما حالا میخواهم دینم را ادا کنم»
در این مسیر همسر و دو فرزندش، حمیدرضا و احمدرضا را نیز با خود همراه کرد و در دزفول، کنار باقی خانوادههای رزمندگان اسکان داد.
با تشکیل تیپ محمد رسول الله وارد این ارگان شد و پس از تبدیل آن به لشگر، به عنوان معاون پشتیبانی و تدارکات این یگان انتخاب گردید و تا زمان شهادت در همین سمت ماند.
در جریان جنگ تحمیلی بارها و بارها مجروح شد. دی ماه سال 1364، عملیات بزرگی در جنوب عراق توسط سپاه برنامهریزی شد که در پی لو رفتن عملیات کربلای 4، تعداد زیادی از رزمندگان اسلام از جمله برادر شهید عبادیان، به شهادت رسید و محمد که شاهد به شهادت رسیدن برادرش علیرضا بود از ناحیه هر دو پا به به سختی مجروح شد.
به گفته همسر ایشان نزدیک به چهل روز در بیمارستان بستری شد و پس از بهبودی نسبی با عصا به منطقه رفت. پس از آن، عملیات بزرگ کربلای 5 به وقوع پیوست که شهید محمد عبادیان به دلیل مجروحیت در حالی که عصا به دست داشت، در این عملیات شرکت کرد.
شهادت محمد عبادیان
شخصی که مسئولیت تدارکات و مهندسی رزمی را برعهده داشت باید همیشه پشت خط میماند. اما شهید محمد عبادیان تا غذای رزمندگان را تحویل نمیداد و از نیازهایشان مطلع نمیشد و تلاش برای برطرف کردنش نمیکرد به عقب برنمیگشت.
هنوز یک سالی از شهادت برادرش نگذشته بود که او نیز در 24 دیماه 1365 و در جریان عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه، در سالروز شهادت حضرت زهرا بر اثر اصابت خمپاره بر قلبش به خیل شهدا پیوست. قلب این شهید بزرگوارد پاره شده بود و دست و پاهایش قطع شده بودند. تنهای جای سالم در بدنش، سر و صورتش بودند.
پیکر مطهرش در بهشهر و و تهران تشییع و در نهایت در مشهد مقدس، در جوار امام مهربانیها، علی ابن موسی الرضا در صحن آزادی به خاک سپرده شد.
خاطراتی از شهید عبادیان به نقل از خانواده
خاطرهای از پسر شهید محمد عبادیان
“از کودکی با پدرم بزرگ شدهام و حالا شهید است. یکی از خاطرههای من درباره پدرم این است که همیشه میگفت اول نماز بخوانید و نماز را ترک نکنید و بعد درس.”
خاطرهای از همسر شهید محمد عبادیان
“چه قدر شکسته شده بودی محمد. این را وقتی سرت را از روی فرمان ماشین بلند کردی فهمیدم. از آن همه چینی که به پیشانیت افتاده بود، از آن همه تارهای سفیدی که بین ریشهایت دویده بود. آمده بودم دعوایت کنم. بگویم تو چه مردی هستی که زن و بچهات را شش ماه به امان خدا ول میکنی و میروی؟ بعد هم که دیدم خوابت برده٬ میخواستم بگویم بعد از این همه وقت که ما آمدهایم خوابت برده؟ اما همه اینها تا وقتی بود که چشمهایت را باز نکرده بودی. خسته بودی محمد، خسته. این یکی را از سرخی چشمهایت که انگار خاطره خواب را هم فراموش کرده بودند فهمیدم و از نگاهت که انگار سنگینی همه غمهای دنیا را روی دوشش گذاشته بودند. یادت هست؟ نتوانستم چیزی بگویم. حتی نتوانستم جواب سلامت را بدهم. فقط دلم می خواست بگویم دلم برایت تنگ شده؛ تنگ تنگ…”
بخشی از وصیتنامه شهید محمد عبادیان
1- اگر بعد از من میخواهید راه بنده را ادامه دهید و روح من از شما راضی و خوشنود باشد همیشه در خط اسلام و در خط ولایت فقیه که همان خط اسلام است حرکت بکنید. زندگی مفهومی نداره مگر با عقیده به اسلام و جهاد و مبارزه کردن در راه آن عقیده.
2- همیشه در این راه کوشا باشید تا دهها هزار شهیدی که داده ایم راهشان را ادامه دهید.
3- به همسرم سفارش می کنم همانطور که سطح فکرش در خط امام و رهبر عزیزمان هست وظیفه دارند خط فکری فرزندانمان را در راه اسلام و روحانیت سوق داده.
4- وصیت مخصوص برای همسرم دارم که هیچوقت کلام خدا را فراموش نکند که می فرماید: «ان الله مع الصابرین» خداوند متعال با صبرکنندگان است و در زندگی خود همیشه صبر و بردباری را سرمشق زندگی خود قرار دهند.