ای مردم مگر کاروان شهدا را نمی بینید؟ پس چرا به این کاروان نمی پیوندید؟ مگر مقام شهدا را باور ندارید؟ مگر نمی خواهید نجات پیدا کنید؟ بعضیها انگار خوابند! چنان بی خیالند که انگار معادی در کار نیست بعضیها از مرگ می ترسند و عده ای فرق بین مرگ و شهادت نمی بینند.
گرچه در ایام حیات خود سودی از من به اسلام نرسیده و از این لحاظ در پیشگاه حق شرمنده ام ولی اگر جنازه ام به دست شما نرسید به مادر و همسرم و دیگر عزیزانم یادآوری کنید آن جریان مادری را که سر بریده فرزندش را در یکی از جنگ های اسلام برایش آورده بودند گرفت و بسوی میدان نبرد پرت کرد و گفت من آن سری را که در راه خدا داده ام پس نمی گیرم. (گوشهای از وصیتنامه شهید عمران پستی)
شهید عمران پستی
عمران پستی، متولد 19 آذر 1338 در روستای هشتچینِ شهرستان خلخال است. او تحصیلات ابتدایی خود را در همان روستا گذراند و به دلیل ممتاز بودن، با بورسیه دولتی برای ادامه تحصیل به اردبیل رفت.
دوره متوسطه را بین سالهای 1352 تا 1355 در دبیرستان شاهعباس اردبیل به پایان رساند و موفق به اخذ دیپلم ریاضی شد. وی در سال 1355 در رشته جامعهشناسی دانشگاه تهران پذیرفته و مشغول به تحصیل شد.
فعالیتهای شهید پستی پیش و پس از انقلاب
با شروع اوجگیری انقلاب اسلامی، عمران نیز در دانشگاه به فعالیتهای سیاسی و مذهبی روی آورد و جلسات درس اخلاق و قرآن را در خوابگاه برگزار میکرد. پس از تعطیلی دانشگاهها در سال 1356، برای ادامه مبارزه با رژیم پهلوی به خلخال بازگشت. او در پخش اعلامیههای امام خمینی (ره) فعالیت میکرد و مجالس سخنرانی علیه رژیم پهلوی برپا مینمود. در پی افزایش این فعالیتها، ساواک مانع سخنرانیهایش شد و او را بارها تهدید به مرگ کرد. با این وجود، عمران دست از مبارزه نکشید و اولین راهپیمایی دانشآموزان دبیرستانهای خلخال را علیه رژیم پهلوی سازماندهی کرد.
عمران در شهرستان خلخال، سر دسته و رهبر تمام راهپیماییها بود. بیشتر اوقات خود را در مساجد و مراسم مذهبی سپری میکرد و به مطالعه آثار استاد مطهری و دیگر کتابهای مرتبط با انقلاب میپرداخت. همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی و ورود امام خمینی به ایران در 12 بهمن 1357، عمران از اعضای کمیته استقبال از امام در تهران بود. پس از پیروزی انقلاب، او از دانشجویان پیرو خط امام بود که در 13 آبان 1358 لانه جاسوسی آمریکا را تسخیر کردند. پس از تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به این نهاد پیوست و در تهران در واحد گزینش مشغول به کار شد. وی هم زمان، در شکلگیری جهاد سازندگی خلخال نیز نقش فعالی ایفا کرد.
فعالیتهای شهید پستی در دوران دفاع مقدس
با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، عمران اصرار فراوانی برای حضور در جبههها داشت، اما با مخالفت مواجه میشد. سرانجام، پس از تهدید به استعفا و پافشاری بسیار، با اعزام او موافقت شد. وی مدتی معاون یک گروهان از گردان جعفر طیار بود و در عملیاتهای والفجر مقدماتی، والفجر 1 و والفجر 4 شرکت کرد.
یکی از رزمندگان گردان حضرت قاسم از لشکر 31 عاشورا چنین روایت میکند: «پس از حضور در عملیات والفجر مقدماتی، گردان ما به همراه رزمندگانی از لشکر 27 حضرت رسول (ص) مأمور پدافند منطقه عملیاتی شد. در سمت راست ما تپههای دوقلویی قرار داشت که تسلط بر آن، موقعیت برتری را ایجاد میکرد. شبها نیروهای لشکر حضرت رسول (ص) این تپهها را تصرف میکردند، اما صبح روز بعد عراقیها با استفاده از توپ و تانک، دوباره آن را بازپس میگرفتند. این وضعیت هشت روز ادامه داشت. در روز هشتم، در حالی که تانکهای عراقی برای تصرف مجدد تپهها آرایش گرفته بودند و هنوز به تیررس نیروهای خودی نرسیده بودند، ناگهان ده تا پانزده تانک عراقی یکی پس از دیگری با آرپیجی 7 منهدم شدند. با انفجار تانکها، رعب و وحشت عراقیها را فرا گرفت و تانکهای باقیمانده عقبنشینی کردند. همه رزمندگان در تعجب بودند که ناگهان چشمهای شگفتزدهشان به عمران پستی افتاد؛ او یکتنه در میان تانکهای آتشگرفته دشمن، مشغول انهدام تانکهای در حال فرار بود. در همین حین مجروح شد و در حالی که اشک شوق بر دیدگان همه جاری بود، پیکر مجروحش را بر دوش گرفتند و به سنگرهای خودی منتقل کردند. بدین ترتیب عراقیها عقبنشینی کردند و این اقدام عمران پستی، زمینهساز تحکیم مواضع نیروهای خودی و مقدمهای برای پیروزیهای بعدی شد.»
پس از عملیات والفجر 1، به فرماندهی حاج احمد متوسلیان، فرمانده وقت لشکر 27 محمد رسولالله(ص)، مأموریت تشکیل گردان حبیب بن مظاهر را به عمران واگذار شد. گردان تشکیلشده به سرعت به یکی از نمونهترین گردانهای لشکر تبدیل شد. او عبارت “هر چه خدا خواست همان میشود” را آنقدر در دل و جان رزمندگانش نهادینه کرده بود که در سختترین شرایط جنگی، همه با فریاد بلند آن را تکرار میکردند. عمران، یا همان «فرمانده عبدالله» نزد رزمندگان، محبوبیت فراوانی داشت. حضور او در میان نیروها، شور و شعفی وصفناپذیر ایجاد میکرد و همه با یک صدا «صلّىاللهعلیهوآلهوسلّم، فرمانده گردان ما خوش آمد» فریاد میزدند.
در عملیات والفجر 4 که در منطقه پنجوین برگزار شد، گردان حبیببن مظاهر از قله 1866 ارتفاعات کانیمانگا به سمت دشمن پیش رفت و سنگرهای آنان را یکی پس از دیگری به تصرف درآورد. اما تنها یک سنگر دشمن به شدت مقاومت میکرد و شرایط بهگونهای پیش رفت که گردان زمینگیر شد و اضطرابی در میان رزمندگان بهوجود آمد. در این لحظه، فرمانده عبدالله بهصورت سینهخیز به سمت دشمن رفت و با پرتاب نارنجک به آنان حمله کرد.
نیروهای دشمن نیز در پاسخ به او نارنجک پرتاب کردند و بر اثر انفجار یکی از آنها، عمران مجروح شد. هنگامی که دشمن قصد داشت نارنجک دیگری پرتاب کند، یکی از بسیجیها (شهید خانواده) خود را به عمران رساند و بهعنوان سپر بر روی وی افتاد و در نتیجه انفجار نارنجک به شهادت رسید. نیروهای گردان، جسد مجروح فرمانده خود را به عقب آوردند، اما فرمانده اصرار داشت که او را رها کرده و به پاکسازی منطقه ادامه دهند. زمانی که بعداً از او پرسیدند چرا به تنهایی به سنگر دشمن حمله کرده، گفت: «یک فرمانده باید موقعیتشناس باشد؛ وقتی دید نیروهایش در مرحلهای هستند که دچار تزلزل و یأس شدهاند، باید خودش وارد عمل شود».
عمران با این باور که شهادت پس از ازدواج پاداشی مضاعف دارد، با خانم اکرم جندقیزاده پیمان زناشویی بست. خطبهی عقدشان در تاریخ 18 شهریور 1362 توسط آیتالله خامنهای جاری شد و فردای همان روز، عمران عازم جبهه شد و دو ماه در آنجا ماند. پس از مجروح شدن در عملیات والفجر 4، مدتی را برای درمان در خانه سپری کرد و در نهایت، زندگی مشترک خود را در 12 بهمن 1362، سالگرد ورود امام خمینی (ره) به ایران، آغاز نمود. اما هنوز نُه روز از آغاز زندگی مشترکشان نگذشته بود و او به طور کامل بهبود نیافته بود که از قریبالوقوع بودن عملیاتی جدید باخبر شد و بار دیگر برای فرماندهی گردان حبیببن مظاهر در عملیات خیبر، به سوی جبهه شتافت.
داستان شهادت
در نهم اسفند سال 1362، در بحبوحه عملیات خیبر، گردان حبیببن مظاهر به فرماندهی دلاورمردی چون عمران، در منطقه طلائیه به دام دشمن افتاد. آسمان طلائیه زیر آتش کینهتوزانه هلیکوپترهای دشمن به خون نشست و رزمندگان مظلومانه در محاصرهی گلولهها قرار گرفتند. در این میان، گلولههای دشمن امان ندادند و قامت استوار عمران را نشانه رفتند. اما این مجروحیت، از صلابت او نکاست. با صدایی رسا و قلبی سرشار از ایمان، “اللَّهاکبر”گویان نیروهایش را به پیشروی فراخواند و با روحیهای وصفناشدنی، معاونش را مامور به حرکت کرد. گردان، با عزمی راسخ به پیشروی ادامه داد، اما تقدیر این بود که پس از چند ساعت، مجبور به عقبنشینی شوند. در میان این هرج و مرج، دیگر اثری از فرماندهی دلاور، عبدالله، یافت نشد. او در آن لحظاتِ پر التهاب، برای همیشه مفقودالاثر شد و در آسمانِ ایثار و شهادت، جاودانه گردید.